
ماشين را پارك مي كنيد و پياده به طرف باغ عطار حركت مي كنيد تا بر سر مزار عطار و كمال الملك حاضر شويد. 2 عدد بليط تهيه مي كنيد و 1000تومان ميدهيد.فروشنده پول خورد ندارد و يك 500 توماني به شما بر مي گرداند و 100 تومان هم از لابد ارث پدرش به شما تخفيف مي دهد! حوض جلوي محوطه پر از خالي است و رنگ آبي كف آن برگشته است . براي كمال الملك فاتحه اي مي خوانيد. سرگذشت او را در كتاب هاي ادبيات دبيرستان مطالعه كرده ايد. باغ آرام و خلوت است. پس از در آوردن كفش هايتان وارد آرامگاه عطار مي شويد و براي او هم فاتحه اي مي خوانيد. بعد از گشتي در باغ سوار ماشين مي شويد و به سمت آرامگاه خيام حركت مي كنيد . حواستان جمع شده و به شيوه ي رانندگي كردن ملت شريف نيشابور عادت كرده ايد. يك ماشين خيابان يكطرفه رو برعكس مي ياد و از دست شما شاكيه كه چرا در لاين خودتون نيستيد!!! به مقبره ي خيام مي رسيد. جاي پارك نيست. به زور يك جاي خوب براي خودتان دست و پا مي كنيد. دو عدد بليط تهيه مي كنيد. اين دفعه فروشنده پول خورد دارد و به شما تخفيف نمي دهد! مقبره ي خيام حتي با آن آبنماهاي خالي و رها شده اش اينقدر زيبايي دارد كه بشود چند لحظه اي بلاياي خانمان سوز اتفاقي در خيابان ها را به فراموشي سپرد! سر ظهر شده و شما دنبال جايي هستيد براي غذا خوردن . از محوطه ي باغ خارج ميشويد...
ادامه دارد...
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385ساعت 11:48  توسط دهلیز شرق (دروازه ی مشرق)
|
ادامه ی داستان:

رد ميشويد و وارد خيابان امام ميشويد. تعداد موتور ها به صورت وحشت انگيزناكي! زياد شده . يك تاكسي جلوي شما در حركت است و داريد رنگ آن را با تاكسي هاي شهر خودتان مقايسه مي كنيد. ناگهان تاكسي ترمز مي كند! نه! عابر پياده يا موتوري نپريده وسط خيابون! راننده تاكسي گرامي در حال مسافر گيري ميباشد! خواهر و مادر تاكسي را دعا ميكنيد! به سمت فلكه خيام در حركتيد. پشت سر دو تا گاري در ترافيك گير كرده ايد! به فلكه خيام مي رسيد. در حالي كه سخت مراقب ماشينتان هستيد به مسير خود ادامه مي دهيد. به ميدان پنج راه رسيده ايد. سير صعودي موتورها ادامه دارد. به بلوار جمهوري اسلامي مي رسيد. به آبنماي ابتداي بلوار نگاه مي كنيد. چند نفر در حال شنا كردن در وسط آبنما هستند! دو موتور با سرعت از كنار شما رد مي شوند. به انتهاي بلوار مي رسيد و مي خواهيد از زيرگذر رد شويد. وقتي كه از زير گذر رد مي شويد حتما با هم عقيده ايد كه اگر ايران خودرو و سايپا به جاي سوله ي تست ماشين هايشان را اينجا آزمايش كنند خيلي بهتر است و تازه ماشين هايشان هم آب بندي ميشوند! ستون هاي آجري به خوبي ورود به محوطه ي تاريخي را اعلام مي كنند. حتي بهتر از تابلوهاي زنگ زده ي ميراث فرهنگي ! وارد بلواري ميشويد كه اسم خاصي ندارد! از دور گنبد دوار فيروزه اي رنگي نظر شما را به خودش جلب مي كند. نزديك تر كه ميشويد مي فهميد مربوط به افلاك نمايست كه قرار است در اين محل احداث شود. در سر دو راهي قرار مي گيريد. به سمت راست حركت مي كنيد. شما در حال نزديك شدن به مقبراه ي عطار و كمال الملك و البته شادياخ هستيد. گودالي در سمت راست شما قرار دارد. از روبرو ماشين مي آيد. طبق معمول دو راه داريد: رد شدن از روي گودال يا شاخ به شاخ شدن با ماشين روبرو ؟! باز هم گزينه ي اول كم هزينه تر است. نرسيده به مقبره ي عطار پشت ترافيك درشكه ها! گير كرده ايد. و در حال خواندن پشت يكي از اين درشكه ها هستيد: (( سيندرلاي خيام))!!!

ادامه دارد...
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385ساعت 11:30  توسط دهلیز شرق (دروازه ی مشرق)
|
براي خواندن مطلب زير فرض كنيد شما نيشابوري نيستيد و اولين باري است كه به نيشابور مي آييد و هيچ پيش زمينه ي فكري هم از نيشابور نداريد.


به فلكه ي باغرود رسيديد و از ابتدايي كه تابلو ورود و خوش آمد را ديده ايد اين اولين قسمتي است كه يك مقدار شبيه شهر است. كرمتون گرفته يك سري هم به شهر بزنيد .از بلوار گلها به طرف ميدان آزادي در حركتيد و در حالي كه مناظر بديعي از همزيستي خانه هاي تازه ساز و مزارع كشاورزي را تماشا مي كنيد چراغ هاي نصفه نيمه و بعضا شكسته ي وسط بلوار شما را به شك مي اندازد! از دور ميدان آزادي نمايان شده و درختچه هاي سبز وسط ميدان هم! به ميدان مي رسيد.
اگر به سمت چپ و راست خود نگاه كنيد خيابان هاي فرحبخش غربي و فرحبخش شرقي را ميبينيد كه معمولا در اول يكي از انها به نوبت كارگران مشغول كارند! وارد فردوسي شمالي ميشويد. عرض خيابان زياد است ولي در هر لاين يك ماشين فقط مي تواندحركت كند! كيفيت آسفالت هم كه در سطح بوندسليگا!!! ميباشد. به تقاطع خيابان بهشت ميرسيد. چند تا موتوري به سرعت از جلوي شما در مي آيند. يك ماشين هم در حال طي كردن دنده عقب در طول خيابان است. حالا رسيديد به نزديك خيابان نرجس . چراغ هاي راهنمايي چهار راه انقلاب ديده ميشوند. يك نيسان جلوي شما مي پيچد و ديد شما را مسدود مي كند.براي او چراغ (سوبالا) مي دهيد. سرعتش را يواش مي كند و به همان مسير قبلي خود ادامه مي دهد! يك رنوي زرد رنگ بتونه اي عرض خيابان را دور ميزند. فرمان را ميچرخانيد و ماشين را كج مي كنيد. يك عابر پياده منتظر تاكسيست. دو راه بيشتر نداريد : ترمز كنيد يا از روي مانع! رد شويد. راه اول كم هزينه تر است. به چراغ قرمز مي رسيد. يك اتوبوس شركت واحد هم در كنار شما توقف مي كند. يك پيكان جوانان و يك پژو206 هم در رديف اول روي خطوط عابر پياده ايستاده اند. و عابرين محترم در حال گذر از لابلاي ماشين ها هستند. يك آدامس به زور بفروش ! ميخواهد به شما آدامس بفروشد ولي به او ميگوييد كه تازه آدامس خريديد و او هم قانع ميشود!!! و ميرود. چراغ سبز ميشود و آماده حركت ميشويد. 10 ثانيه گذشته و ماشين جلويي هنوز حركت نكرده . پس از شنيدن صداي بوق شما از خواب بيدار ميشود و حركت مي كند. به وسط چهار راه ميرسيد. عابرين هنوز در حال رد شدن از عرض خيابان هستند وچراغ سبز براي ماشين ها و قرمز براي آنان نقش دوغ آبعلي را بازي ميكند! وسط چهارراه منتظريد تا ماشين روبرويي رد شود ولي او بدون راهنما به سمت ديگري مي پيچد و شما پايع ميشويد! ادامه دارد...

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385ساعت 11:16  توسط دهلیز شرق (دروازه ی مشرق)
|
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385ساعت 10:23  توسط دهلیز شرق (دروازه ی مشرق)
|