تبليغاتX
نیشابوریان

نیشابوریان

وب شناخت نیشابور

عطار نیشابوری ( به بهانه ی 25 فروردین روز بزرگداشت عطار نیشابوری )

زندگینامه

فریدالدین ابو حامد محمد بن ابوبکر ابراهیم بن اسحاق عطار نیشابوری، یکی از شعرا و عارفان نام آور ایران در اواخر قرن ششم و اویل قرن هفتم هجری قمری است. بنا بر آنچه که تاریخ نویسان گفته اند بعضی از آنها سال ولادت او را 513 و بعضی سال ولادتش را 537 هجری.ق، می دانند. او در قریه کدکن یا شادیاخ که در آن زمان از توابع شهر نیشابور بوده به دنیا آمد. از دوران کودکی او اطلاعی در دست نیست جز اینکه پدرش در شهر شادیاخ به شغل عطاری که همان دارو فروشی بود مشغول بوده که بسیار هم در این کار ماهر بود و بعد از وفات پدر، فریدالدین کار پدر را ادامه می دهد و به شغل عطاری مشغول می شود. او در این هنگام نیز طبابت می کرده و اطلاعی در دست نمی باشد که نزد چه کسی طبابت را فرا گرفته، او به شغل عطاری و طبابت مشغول بوده تا زمانی که آن انقلاب روحی در وی به وجود آمد و در این مورد داستانهای مختلفی بیان شده که معروفترین آن این است که:

 

"روزی عطار در دکان (داروخانه) خود مشغول به معامله بود که درویشی به آنجا رسید و چند بار با گفتن جمله چیزی برای خدا بدهید از عطار کمک خواست ولی او به درویش چیزی نداد. درویش به او گفت: ای خواجه تو چگونه می خواهی از دنیا بروی؟ عطار گفت: همانگونه که تو از دنیا می روی. درویش گفت: تو مانند من می توانی بمیری؟ عطار گفت: بله، درویش کاسه چوبی خود را زیر سر نهاد و با گفتن کلمه الله از دنیا برفت. عطار چون این را دید شدیداً متغیر شد و از دکان خارج شد و راه زندگی خود را برای همیشه تغییر داد."

 

او بعد از مشاهده حال درویش دست از کسب و کار کشید و به خدمت شیخ الشیوخ عارف رکن الدین اکاف رفت که در آن زمان عارف معروفی بود و به دست او توبه کرد و به ریاضت و مجاهدت با نفس مشغول شد و چند سال در خدمت این عارف بود. عطار سپس قسمتی از عمر خود را به رسم سالکان طریقت در سفر گذراند و از مکه تا ماوراءالنهر به مسافرت پرداخت و در این سفرها بسیاری از مشایخ و بزرگان زمان خود را زیارت کرد و در همین سفرها بود که به خدمت مجدالدین بغدادی رسید. گفته شده در هنگامی که شیخ به سن پیری رسیده بود بهاءالدین محمد پدر جلال الدین بلخی با پسر خود به عراق سفر می کرد که در مسیر خود به نیشابور رسید و توانست به زیارت شیخ عطار برود، شیخ نسخه ای از اسرار نامه خود را به جلال الدین که در آن زمان کودکی خردسال بود داد. عطار مردی پر کار و فعال بوده چه در آن زمان که به شغل عطاری و طبابت اشتغال داشته و چه در دوران پیری خود که به گوشه گیری از خلق زمانه پرداخته و به سرودن و نوشتن آثار منظوم و منثور خود مشغول بوده است. در مورد وفات او نیز گفته های مختلفی بیان شده و برخی از تاریخ نویسان سال وفات او را 627 هجری .ق، دانسته اند و برخی دیگر سال وفات او را 632 و 616 دانسته اند ولی بنا بر تحقیقاتی که انجام گرفته بیشتر محققان سال وفات او را 627 هجری .ق دانسته اند و در مورد چگونگی مرگ او نیز گفته شده که او در هنگام یورش مغولان به شهر نیشابور توسط یک سرباز مغول به شهادت رسیده که شیخ بهاءالدین در کتاب معروف خود کشکول این واقعه را چنین تعریف می کند که وقتی لشکر تاتار به نیشابور رسید اهالی نیشابور را قتل عام کردند و ضربت شمشیری توسط یکی از مغولان بر دوش شیخ خورد که شیخ با همان ضربت از دنیا رفت و نقل کرده اند که چون خون از زخمش جاری شد شیخ بزرگ دانست که مرگش نزدیک است. با خون خود بر دیوار این رباعی را نوشت:

 

در کوی تو رسم سرفرازی این است

مستان تو را کمینه بازی این است

 

با این همه رتبه هیچ نتوانم گفت

شاید که تو را بنده نوازی این است

 

مقبره شیخ عطار در نزدیکی شهر نیشابور قرار دارد و چون در عهد تیموریان مقبره او خراب شده بود به فرمان امیر علیشیر نوایی وزیر سلطان حسین بایقرا مرمت و تعمیر شد.

 

مقبره ي عطار نيشابوري ،‌ نيشابور

 

مقبره شیخ فرید الدین عطار در جنوب شرقی نیشابور بفاصله 6.5 کیلومتر در مسیر جاده نیشابور به مشهد طرف شرق قرار دارد . فاصله شهر تا خیان 5 کیلومتر ( از فلکه خیام تا قبر خیام ) و از خیام به طرف غرب نیشابور حرکت میکنیم به فاصله یک کیلومتر و نیم به قبر کمال الملک و آرامگاه عطار که در یک محوطه است میرسیم . بنابر این عطار به شهر نزدیک تر است و چون باید از راه خیام بدان رسید تندکی دور تر میشود . آنجا که روزگاری ارگ شهذ بود و سنگی ستون وار سینه شاعر و عارف وارسته را که گنجینه محبت و رضاست می فشارد . این ستون سنگی بالای سر شاعر نصب شده است . قبلا در دیواری آجری قرار داشته که آن دیورا امروزه بر چیده شده است .

 

 

 

سنگ مزبور که سه متر ارتفاع بیرونی آن است گویند همین اندازه از آن در خاک می باشد . و در میان قبه ای که نمای اصلی آن آرامگاه به شمار میرود قرار گرفته است . ارتفاع این بقعه در حدود هشت متر است و چهار در داشته که اکنون یک درب رو به شمال آن باز است . این آرامگاه از عهد سلطان حسین بایقرا و امیر علی شیر نوایی وزیر دانشمند وی به جا مانده است . این ستون سنگی داخل آرامگاه تنها باز مانده بنایی است که توسط امیر علیشیر نوایی وزیر . در قرن نهم هجری احداث شده است .

 

 

 

ویژگی سخن

عطار، یکی از شاعران بزرگ متصوفه و از مردان نام آور تاریخ ادبیات ایران است. سخن او ساده و گیراست. او برای بیان مقاصد عرفانی خود بهترین راه را که همان آوردن کلام ساده و بی پیرایه و خالی از هرگونه آرایش است انتخاب کرده است. او اگر چه در ظاهر کلام و سخن خود آن وسعت اطلاع و استحکام سخن استادانی همچون سنایی را ندارد ولی آن گفتار ساده که از سوختگی دلی هم چون او باعث شده که خواننده را مجذوب نماید و همچنین کمک گرفتن او از تمثیلات و بیان داستانها و حکایات مختلف یکی دیگر از جاذبه های آثار او می باشد و او سرمشق عرفای نامی بعد از خود همچون مولوی و جامی قرار گرفته و آن دو نیز به مدح و ثنای این مرشد بزرگ پرداخته اند چنانکه مولوی گفته است:

 

عطار روح بود و سنایی دو چشم او

ما از پی سنایی و عطار آمدیم

 

 

معرفی آثار  

آثار شیخ به دو دسته منظوم و منثور تقسیم می شود. آثار منظوم او عبارت است از:

1- دیوان اشعار که شامل غزلیات و قصاید و رباعیات است.

2- مثنویات او عبارت است از: الهی نامه، اسرار نامه، مصیبت نامه، وصلت نامه، بلبل نامه، بی سر نامه، منطق الطیر، جواهر الذات، حیدر نامه، مختار نامه، خسرو نامه، اشتر نامه و مظهر العجایب. از میان این مثنویهای عرفانی بهترین و شیواترین آنها که به نام تاج مثنویهای او به شمار می آید منطق الطیر است که موضوع آن بحث پرندگان از یک پرنده داستانی به نام سیمرغ است که منظور از پرندگان سالکان راه حق و مراد از سیمرغ وجود حق است که عطار در این منظومه با نیروی تخیل خود و به کار بردن رمزهای عرفانی به زیباترین وجه سخن می گوید که این منظومه یکی از شاهکارهای زبان فارسی است و منظومه مظهر العجایب و لسان الغیب است که برخی از ادبا آنها را به عطار نسبت داده اند و برخی دیگر معتقدند که این دو کتاب منسوب به عطار نیست.

 

 

آثار منثور:

یکی از معروفترین اثر منثور عطار تذکرة الاولیاست که در این کتاب عطار به معرفی 96 تن از اولیا و مشایخ و عرفای صوفیه پرداخته است.

 

 

گزیده ای از اشعار

ای هجر تو وصل جاودانی

اندوه تو عیش و شادمانی

 

در عشق تو نیم ذره حسرت

خوشتر ز وصال جاودانی

 

بی یاد حضور تو زمانی

کفرست حدیث زندگانی

 

صد جان و هزار دل نثارت

آن لحظه که از درم برانی

 

کار دو جهان من برآید

گر یک نفسم به خویش خوانی

 

با خواندن و راندم چه کار است؟

خواه این کن خواه آن، تو دانی

 

گر قهر کنی سزای آنم

ور لطف کنی سزای آنی

 

صد دل باید به هر زمانم

تا تو ببری به دلستانی

 

گر بر فکنی نقاب از روی

جبریل شود به جان فشانی

 

کس نتواند جمال تو دید

زیرا که ز دیده بس نهانی

 

نه نه، که به جز تو کس نبیند

چون جمله تویی بدین عیانی

 

در عشق تو گر بمرد عطار

شد زنده دایم از معانی

 

***

 

گم شدم در خود چنان کز خویش ناپیدا شدم

شبنمی بودم ز دریا غرقه در دریا شدم

 

سایه ای بودم  ز اول بر زمین افتاده خوار

راست کان خورشید پیدا گشت ناپیدا شدم

 

ز آمدن بس بی نشان و ز شدن بی خبر

گو بیا یک دم برآمد کامدم من یا شدم

 

نه، مپرس از من سخن زیرا که چون پروانه ای

در فروغ شمع روی دوست ناپروا شدم

 

در ره عشقش قدم در نِه، اگر با دانشی

لاجرم در عشق هم نادان و هم دانا شدم

 

چون همه تن می بایست بود و کور گشت

این عجایب بین که چون بینای نابینا شدم

 

خاک بر فرقم اگر یک ذره دارم آگهی

تا کجاست آنجا که من سرگشته دل آنجا شدم

 

چون دل عطار بیرون دیدم از هر دو جهان

من ز تأثیر دل او بیدل و شیدا شدم

 

منبع :

وب نوشت چهلستون (( بزرگداشت عطار نیشابوری ))

تصاویر :

ایروانی دات کام

کانون فارغ التحصیلان سمپاد نیشابور

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم فروردین 1386ساعت 23:13  توسط دهلیز شرق (دروازه ی مشرق)  | 

18 فروردین سالگرد فاجعه ی مغول

اگر چه بسیاری حمله ی مغول و ویرانی های ناشی از آن را پایان نیشابور میدانند ولی پس از دوره ی مغول ها نوشته هایی به دست ما رسیده که اطمینان میدهد این شهر چندین بار دیگر از زیر خاک و خاکستر بیرون امده است و ققنوس وار به حیات خود ادامه داده است. تا حدی که ابن بطوطه از آن به عنوان دمشق کوچک نام میبرد و از باغ ها و نهرهای فراوان آن میگوید. هم اکنون و در هفته ی سوم فروردین ماه که  در 786 امین سالگرد حمله ی مغول به نیشابور هستیم به بررسی این فاجعه از زبان محققان دانشگاه کمبریج میپردازیم.

 

                                 

 

مغول ها :

مغول ها بادیه نشین هایی بودند در شمالغرب سرزمین بجینگ و ایلت مرکزی چین که با هدف غارتگری و اغتشاش به مرزهای همسایه های خود حمله میبردند و به مرور با شیوه های اداری و دیوانی همسایگان خود آشنا شدند و در کنار وحشیگری های خود این دستگاه ها را نیز به کار گرفتند. از لحاظ نژادی در رسته ی ترک ها به شمار میرفته اند و به آنان ترکان مغول گفته میشده است که از دوران صفویه به بعد بنا به دلایلی واژه ی ترک از کنار نام آنها حذف شده است. آنها با حمله به ایران و به قیمت به نابودی کشاندن میلیون ها انسان بی گناه با دستگاه های اداری نوین ایرانیان نیز آشنا شدند و برخی از آنان چنان اهلی شدند که محراب الجایتو را در مسجد جمعه اصفهان بنا کردند. و برخی از نوادگان آنها در 5 قرن بعد امپراطوری عثمانی را ایجاد کردند.

 

                      

مغول ها و خوارزمشاهیان :

 سالشماری نخستین تماس ها و برخورد های سلطان محمد با مغولان بسیار مغشوش ، و تطبیق گزارشهای منابع مختلف دشوار و گاه نامیسر است. به روایت جوزجانی روابط میان خوارزمشاه و مغولان در سال 612 ق / 1215 م. برقرار گردیده بود . سلطان محمد که کجذوب ثروتهای چین و بنابراین دل مشغول عملیات نظامی چنگیزخان در آن ناحیه شده بود ، هیاتی را به سفارت نزد این رقیب تازه فرستاد و دستور داد که درباره ی قدرت نظامی و میزان پیروزیهای خان تحقیق کنند . ریاست این هیات را بهاءالدین رازی بر عهده داشت ، و جوزجانی اظهار میکند که اطلاعات تا اندازه ای هولناک این ماموریت را از زبان خود رسول سلطان شنیده است. هنگامی که اعضای گروه یادشده از جلگه ی چین شمالی می گذشت از مسافت دور پشته ای پدیدار گشت که اعضای گروه گمان بردند که مگر کوهی پوشیده از برف است ، اما چون از راهنمایان خویش استفسار کردند دریافتند که در واقع هرمی است از استخوان آدمیان کشته . چون مسافتی دیگر راه پیمودند زمین زیر پای آنان از روغن آدمی چرب و سیاه گشته بود و سه منزل از راه را از میان این گنداب ها پیمودند. وقتی سر انجام به پشت دروازه های پکن رسیدند ، بر یک موضع در پای برج حصار استخوانهای شصت هزار زن جوان ریخته شده بود که به وقت سقوط شهر خود را از برج بیرون انداخته و همانجا هلاک شده بودند تا بدست مغولان نیفتند. از نمایندگان به احترام پذیرایی شد ، و در دیدار دوم خان به ایشان پیغام داد که سلطان را اطلاع دهند که چنگیزخان ، همچنانکه خود را پادشاه مشرق میداند خوارزمشاه را نیز فرمانروای مغرب می شمارد. و مایل است بین دو طرف صلح و مسالمت برقرار بماند. در میان تحف و هدایایی که چنگیز نزد سلطان فرستاد قطعه ای زر از کوه های چین بود و آن قطعه آنچنان بزرگ بود که بر گردون نقل بایست کرد.

چنگیز خان در اوایل سال 615 ق / 1218 م . در ماوراالنهر به خدمت سلطان رسید . وی از پیروزیهای سلطان خبر یافته بود و در خواست که عهد صلح و دوستی با وی ببندد ، و بازرگانان آزاد و بی مانع آمد و شد کنند . اما چنگیز در بیان این خواسته ها سلطان را « برابر گرامی ترین پسرانم » خواند که سخت بر سلطان گران آمد.

درباره ی آمدن هیات نخستین از سوی چنگیز یا رفتن هیاتی به خدمت خان مغول حقیقت هرچه باشد ، به هر حال کلیه ی منابع درباره ی قتل عامی که در اترار صورت گرفت متفق القول اند . در سال 615 ق/ 1218 م . کاروانی از تجار که به گفته ی جوینی شمارشان به چهارصد و پنجاه تن میرسید ، به شهر اترار که بر کران شرقی قلمرو خوارزمشاه قرار داشت در آمدند. دیدن آن همه کالاهای گرانبها و نفیس حاکم اترار را که از خویشانسلطان بود و اینالچق نام داشت و به قایر خان ملقب بود ، به طمع انداخت . وی تمامی افراد را در بند افکند و رسولی به نزد محمد که به روایت جوزجانی هنوز در مغرب ایران بود گسیل داشت و از وی خواست تا درباره ی بازرگانان که به ادعای او جاسوس مغولان بودند دستورهایی صادر کند. سلطان خواه این ادعا را باور کرده باشد ، و خواه مانند قایر خواه به انگیزه ی حرص و آزمندی به کشتار چندصد تن از مسلمانان همکیش خود فرمان داد . خبر این واقعه را یکی از اعضای گروه که توانسته بود جان سالم به در برد به چنگیز رساند. خونخوار مغول خشم خود را فروخورد و کوشید تا به وسایل سیاسی رضامندی خویش حاصل کند. از این رو یک فرد مسلمان را که در گذشته خدمت سلطان تکش می کرد ، به همراه دو فرستاده مغول پیش سلطان محمد گسیل داشت و پس از اعتراض نسبت به عمل اینالچق خواستار تسلیم وی گردید. سلطان که این تکلیف بر وی گران آمد با نقض لاقیدانه ی قانون بین المللی به قتل هر سه تن فرمان داد و تهاجم مغولان به قلمروش را چاره ناپذیر ساخت.

 

                                 

 

مغولان و نیشابوریان :

با آغاز حمله ی مغولان و در نوردیدن ایران ، شهر های مهم یکی پس از دیگری سقوط کردند . سمرقند ، خوارزم ، بخارا ، بلخ ، قندهار ، هرات ، مرو و نوبت به نیشابور رسید. در نیشابور ابتدا بزرگان شهر موضع عاقلانه ای گرفتند و اظهار ایلی کردند و پذیرفتند هرگاه رسولی از مغول ها رسید نیاز های او از علوفه و آب را بر آورند. و بدین سان نیشابور که بزرگترین و مهم ترین شهر ایران بود از یورش در امان ماند. اما این آخر داستان نبود . کمتر از شش ما نگذشته بود که با رسیدن خبرهای پیروزیهای پراکنده ی جلال الدین در مرکز ایران مردم نیشابور و هرات سر به شورش برداشتند. از جانب مغول ها رسولی به نیشابور فرستاده شد و مردم نیشابور وی را به شهر راه ندادند و حاکم دست نشانده ی مغول ها ها را از بین بردند. تولی پسر بزرگ چنگیز پس از ویران کردن مرو و توس ( که در واقع پادگان نیشابور بود ) در رمضان 617ق / نوامبر 1220 م . به طرف نیشابور حرکت کرد محلی که تغاچار داماد چنگیز با ده هزار سپاه در پای دروازه های آن صف بسته بودند . محاصره ی شهر آنچنان به طول انجامید که از فتح شهر نومید گشتند و تصمیم به عقب نشینی گرفتند ولی در همان زمان تغاچار به تیر نیشابوریان هلاک شد. اهالی شهر از خبر مرگ وی که به زودی معلوم گشت جواز مرگ آنان است به هیجان آمدند و فریفته شدند. و همه مغولان با هم هم قسم شدند که نیشابور را فتح کنند. تا در روز چهرشنبه دوازدهم صفر سال 618 ق / هفتم آوریل 1221 م . / 18 فروردین 600 ش . دروازه شهر به روی مغولان گشوده شد و مغولان یک هفته مشغول قتل عام نیشابوریان گشتند. و به کینه ی تغاچار دستور داده شده بود که شهر چنان خراب کنند که در آنجا زراعت توان کرد و تا سگ و گربه ی آن را به قصاص زنده نگذارند. بیوه ی تغاچار هم به همراه چهارصد نفر در آنجا ماندند تا هرگاه جنبنده ای پس از مدتی از زیر آوار بیرون آمد آن را از بین ببرند. و در پایان هم سد نیشابور را خراب کردند . شهر را به زیر آب فرستادند. تعداد کشته شدگان این فاجعه در حاله ای از ابهام است ولی کمترین رقمی که بر کشته شدگان این فاجعه نوشته اند رقمی است که سیفی در تاریخنامه ی هرات آورده است یعنی : یک میلیون و هفتصو چهل هزار مرد! و برخی نظیر جوینی از ارقام بالاتری نظیر 3 میلیون نفر خبر میدهند. و برخی مانند رازی کل کشته شدگان نیشابور را با کشته شدگان دیگر ولایات ایران برابر دانسته اند.

                              

منبع :

بویل .ا.ج- تاریخ ایران کیمبریج ( از آمدن سلجوقیان تا فروپاشی ایلخانان ) - ج ۵ - تهران : ۱۳۸۴ امیرکبیر

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم فروردین 1386ساعت 15:25  توسط دهلیز شرق (دروازه ی مشرق)  | 

نیشابور پایتخت فرهنگی

 

در يكي از واپسين روزهاي سال 1385 افتخار اين را داشتم كه به خدمت استاد فريدون جنيدي برسم و ساعتي چند با ايشان در مورد نيشابور به صحبت بنشينم. از گذشته و امروز نيشابور و آينده ي پيش رو و بايد ها و نبايد ها و شده ها و نشده ها و ... . با سئوال هاي فراوان من و جواب هاي شنيدني استاد. كه شرح اين ديدار خود مقاله ايست جداگانه... در پايان استاد تعدادي از مقالات خويش را در مورد نيشابور در اختيار من قرار داد كه هر كدام از آنها در عين كوتاهي حاوي مطالبي است كه چكيده ي سالها تلاش وي در مورد شناخت ايران و طبيعتا ابرشهر تاريخ ساز آن ( نيشابور )‌ ميباشد. در ذيل يكي از مقالات ايشان با عنوان نيشابور ، پايتخت فرهنگي آورده شده است كه در اوايل دهه ي هفتاد به رشته ي تحرير در آمده است يعني 15 سال قبل از سر دادن آواز پايتختي فرهنگي از سوي ديگر شهرها...

 

                                         

هر يك از شهرهاي بزرگ ايران كه دوراني پايتخت ايران يا بخشي از ايران به شمار مي رفته اند ، بدانروي كه كانون هنرمندان و چكامه سرايان و پژوهشگران مي شدند ،‌افزون بر آن كه فرمان دستگاه و ديوان و پادشاهان را به ديگر مرزهاي كشور مي پراكندند ،‌بخشي از هنر و انديشه و كاردست هنرمندان و دستورزان و انديشمنداني را كه در كنار دربار يا با دربار مي زيستند ، از آن كانون به ديگر شهرها و مرزها مي رساندند. خونخوارترين يورشگران تاريخ نيز كه شوربختانه بيشتر در همسايگي ايران بسر مي بردند ،‌ارزش و ارج كار هنرمندان را در شكوه بخشيدن به دستگاه پادشاهي خويش مي

شناختند. بايد پذيرفت كه ديگر فرمانروايان نيز هر يك در فراخواني هنرمندان و كارورزان به پايتخت خويش مي كوشيدند و بدينسان چهره ي پايتخت پس از چندي دگرگون مي شد ، و بازارهاي آراسته ،‌پرتو به شهرهاي ديگر مي افكند و بازرگانان و هنرمندان شهرهاي ديگر را به سوي خويش مي كشيد.

نمونه ي نزديكي از اين دگرگوني را در سپاهان (‌اصفهان)‌ مي توان ديد كه چگونه انبوه هنرمندان را از هر مرز و شهر به سوي خويش كشيد ، چنانكه آميزش زبان آنان نيز زباني تازه پديد آورد كه از زبان پيرامون سپاهان باز شناخته مي شود ، و آميزش كار هنرمندان نيز هنري تازه پديد آورد كه آنرا مي توان در ميان همه ي كارهاي هنري دورانها به آساني بازشناخت.

پس از سپاهان ، نمونه ي نزديكتر تهران است كه پيشتر از آن روستايي بزرگ بود و هجوم هنرمندان و دستورزان براي گرفتن بازارهاي آن ، در اين پايتخت نيز زباني ديگرگون از همه ي روستاها و شهرهاي پيرامون آن فراهم آورد و فرهنگي ويژه به آن بخشيد كه تا نيمه هاي رژيم گذشته به خوبي از همه ي فرهنگ هاي ديگر باز شناخته ميشد ، و كم كم اين فرهنگ در برابر يورش اروپايي گرائي كه رهبران آن رژيم به دنبالش بودند آسيب پذيرفت ، اما هنوز در بخش هايي از اين شهر بزرگ چونان خيابان ري و پايان بازار و خيابان سيروس و سه راه امين حضور و آب منگل و سرچشمه... نشانه هاي آن فرهنگ و روش زندگي پابرجا است!

بخش هايي از اين شهر كه به دنبال گسترش بي رويه و هجوم ادارات و دستگاه هاي دولتي و دستبرد بر آمده از اين تورم در زماني نزديك از ميان رفت ، باب همايون ،‌ناصرخسرو ، لاله زار ، اميريه و ... است.

اين كه گفته شد ،‌ درباره همه ي پايتخت ها كمابيش يكسان است. اما يك پايتخت در ايران پديدار گرديد كه در آغاز ، فراهم آمدن هنرمندان و انديشمندان و كارورزان به پيدايي دانشگاهها و كتابخانه ها و فرهنگستانها در آن انجاميد ، و بازارهاي افسانه اي و آمد و شد و كاروان و هياهو در آن پديد آورد... . و پس از آن ،‌فرمانروايي چند بدان ميل كردند و هر يك زماني چند آن را پايتخت خويش ناميدند ، و آن شهر دانش و بينش و فرهنگ و افسانه ،‌ نيشابور است كه هنوز روستائيان آن ، كوس برابريش را با بغداد ميزنند!

                                      

نام نيشابور

نام اين شهر در اوستا به گونه ي ريونت آمده است ، به معني دارنده ي شكوه و جلال ، بخض نخست اين نام‌ « رئ » و بخش پاياني آن « ونت »‌ است. « رئ » به معني درخشندگي و شكوه است و «ونت» نيز پسوند مالكيت است و همان است كه امروز در زبان فارسي « وند »‌ ش مي نامند.

« وند » به معني دارنده هنوز در دماوند ، الوند ، راوند كاشان ديده ميشود. اين واژه در گذر زمان و دگرگوني زبان اوستايي به پهلوي به گونه ي « راي اومند » در آمد كه « اومند » در آن همان پسوند «دارايي» است ، و در نوشته هاي پهلوي اين واژه به عنوان صفتي براي خداوند آمده است و در سر آغاز بيشتر نامه هاي پهلوي به چشم ميخورد :

« پت نام اي داتار اوهرمزدي رايومندي خوره اومند :‌ به نام دادار اورمزد رايوند فرهمند. »

و با اين سخن ميتوان دريافت كه آن شهر باستاني تا چه پايه نزد ايرانيان ارجمند بوده است كه با چنين صفت از آن ياد مي كنند!

اما چون اين گونه ي نام بر شهري نهاده شد ، دگرگوني چندان در آن راه نيافت و هم اكنون نيز بخش غربي نيشابور تا مرز سبزوار ريوند reyvand   نام دارد و در دوران اسلامي نيز بزرگاني از آن برخاسته اند كه در كتابهاي اسلامي از آنان ياد كرده شده است.

از اين نام در شاهنامه به گونه ي « ريونيز »‌ ياد شده است ، و چنين پيداست كه در يكي از نبردهاي ميان ايرانيان و تورانيان ويران گشته است ، و در هنگام شاپور اردشير ساساني دوباره آنرا ساخته اند ، و گواهي «‌ نامه ي شهرستان هاي ايران » درباره ي آن چنين است :‌

« شتريستان نيو شاپوهر ، شاپوهري ارتخشيران كرت ، پت هان گاس ، كاش پهليزك اي تور ، اوزت ، اوش هم گيواك فرموت كرتن. يعني :‌شهرستان نيشابور (‌ را )‌ شاپور اردشيران كرد ( ساخت )‌بدانجا كه پهليزك تور را كشت . (‌ يا شكست داد . ) و به همان جاي فرمود كردن ( ساختن ) ش.»

و چنانكه ديده مي شود ، در اين نامه ي كهن ، نام دوره ي ساساني آن نيوشاپوهر ، يعني شاپور نيو يا شاپور گرد ، يا شاپور پهلوان آمده است. اما اين روشن است كه شهر رئونت جايگاه پارتيان بود ، و پارتيان كه فرمانروايي نيكشان كه استوار بر فرمانروايي همه ي تيره ها و دودمانها بوده بر دست اردشير پارسي از ميان رفت ، از چيرگي وي خشنود نبودند ، و نيز با آنكه نام پسر اردشير بر شهرستان بماند همرأي نبودند ، و بدين روي براي اين شهر صفتي انديشيدند كه « ابرشهر »‌ بوده باشد به معني شهربرين ،‌شهر بالاتر ؛ و از آنجا كه در نوشته هاي پهلوي اين نام به گونه ي اپرشتر [ aparshatr  ] آمده است ، مي توان در اين داوري بي گمان بود كه اين صفت در همان زمان ساسانيان بدان داده شده باشد ، كه بگونه اي همان نام پيشين را كه دارنده ي شكوه بوده باشد ، زنده نگاه دارند!

در نوشته هاي پس از اسلام نيز بيش از آنكه نام نيشابور آيد ، ابرشهر آمده و برخي از نويسندگان اين هنگام نيز در معني آن گفته اند كه چون زمين نيشابور از ديگر شهرها بلندتر است و به ابر نزديك تر ، آنرا ابرشهر ناميده اند و پسانگاه ابرشهر خوانده شده! و اگر چه اين داوري درست نيست ، اما مفهوم بلندي و برتري شهر در آن نهفته است!

 

 

 

پارتيان كه فرمانروايي نيكشان كه استوار بر فرمانروايي همه ي تيره ها و دودمانها بوده بر دست اردشير پارسي از ميان رفت ، از چيرگي وي خشنود نبودند ، و نيز با آنكه نام پسر اردشير بر شهرستان بماند همرأي نبودند ، و بدين روي براي اين شهر صفتي انديشيدند كه « ابرشهر »‌ بوده باشد به معني شهربرين ،‌شهر بالاتر .

 

 

 

 

دلايل شكوه و عظمت نيشابور

 

دلايل مذهبي

الف – خاك : اين پيداست كه چهار آخشيج خاك و باد و آب و آتش در نزد ايرانيان باستان گرامي بوده است ، چنانكه در نماز سي روزه ي بزرگ به قلل كوه البرز ، به دشتهاي گسترده ، به آبهاي تجنده (‌ آبهاي چشمه ها )‌ ،‌ آب هاي روان و ايستاده ، به گياهان و به آسمان ... درود فرستاده مي شد. درود و نماز به زمين ايران هنوز در نزد پارسيان هند روايي دارد كه روزي سه بار روي به ايران مي كنند و به آن درود مي فرستند.

در شاهنامه نيز آنگاه كه سام از سپيدمويي فرزند تازه زاد خويش آگاه ميشود ، با اندوه و خشم مي گويد :‌نخوانم بر اين بوم و بر آفرين

و زمين نيشابور كه گوهرزاي بود از ديدگاه كيش ايرانيان باستان گرامي و سپند (‌ مقدس ) مي نمود.

در احسن التقاسيم مي خوانيم كه خواجه اي از نيشابور در شهر ري در انجمني كه هر كسي به شهر خويش فخر مي فروخت ، گفت كه خداوند در جهان سه چيز آفريده است كه در هيچ جاي ارزش ندارد:‌خاك و سنگ و خار! و خاك نيشابور را براي درمان ميخورند ، و خارش ( ريواس )‌ را به شهرهاي دوردست بر سر دست ميبرند ، و سنگش (‌ فيروزه )‌ را از اين كشور بدان كشور مي فروشند . از اين پيداست كه گونه اي گل در نيشابور بوده است كه ميخورده اند و بهترين كان نمك جهان نيز در نيشابور است كه آن نيز چون سنگي در كوه است و خورده مي شود و به شهرها  رهاورد مي برند.

پس دور نيست در زماني كه مردمانش خاك را همچون يكي از پديده هاي نيك آفرينش مي ستوده اند ، چنين شهر ،‌با چنين سرزمين در انديشه ي آنان گرامي بوده باشد!

افزون بر اين ، در كوه ريوند كان فيروزه ، كان مس ، گچ ، نمك ، گوگرد ، ذغال سنگ و ... نيز هست و گاز هاي بر آمده از كان ذغال سنگ نيز كه بي هيزم و ماده ي سوختي ديگر مي سوزد ، نگرش ايرانيان باستان را به سوي آن مي كشيده و « آذر برزين مهر » ش كه بدينسان ميسوخته است ستايش مي كنند :            كه  آن مهر برزين بي دود بود             منور نه از هيزم و عود بود   «‌دقيقي، شاهنامه »

 

 

خاك نيشابور را براي درمان ميخورند ، و خارش (‌ ريواس ) را به شهرهاي دوردست بر سر دست ميبرند ، و سنگش ( فيروزه ) را از اين كشور بدان كشور مي فروشند.

 

 

ب- آب : در نيشابور دو چشمه ي بزرگ هست كه بي ياوري رود و جويي آبرساننده ، همواره پر از آب اند . يكي بر كوه ريوند در نزديكي آتشكده ي برزين مهر (‌بورزني كنوني كه آمار هاي دولتي «برزنون» ش مي خوانند » ويكي بر كوه بينالود كه در بند هش ، بنام كوه توس آمده است .به نام چشمه ي سو sow ُ  كه آن را چشمه ي سبز نيز مي خوانند.

اين پيداست كه آب اين دو چشمه با رگه هاي آب زير زميني به گنجينه اي بزرگ از آب در دور دستها پيوسته است كه همچون درياچه ي غار علي صدر همدان همواره آبي يكسان دارند. ابوريحان بيروني نيز در نامه ي گرامي « آثار الباقيه عن القرون الخاليه » (‌ نشانه هاي برجاي آمده از سده هاي گذشته) همين را مي فرمايد كه آب اين چشمه از راه زانو (‌سيفون ) به يك مخزن بزرگ آب در دور دستها پيوسته است كه هر چه از آن به نيروي خورشيد بخار شود ، از آن مخزن آب بدين چشمه مي آيد.

اكنون به ياد بياوريم كه آب نيز يكي از چهار آخشيج گرامي در نزد ايرانيان بوده است . بودن دو چشمه ي بزرگ كه ژرفاي آن در نزد مردم پديدار نبود ، و افسانه هاي فراوان درباره ي آن بهم پيوسته است كه:‌ « اين دريا از زير زمين راه به درياي بغداد دارد... و چوپاني كه پول خود را در ميان يك دستوار ( عصاي ) نئين مي نهاد روزي آنرا از دست انداخت و به دريا فرو رفت و سالها پس از آن ،‌كه با كارواني به بغداد رفته بود ، همان دستوار را در دكاني ديد و خريد و پولهاي خويش را از ميان آن بيرون كشيد... در اين دريا اسبي آبي ميزيد كه شبانگاهان از آب بيرون مي آيد و گوهر شبچراغي را كه در دهان دارد در گوشه اي مي نهد و به چرا مي پردازد و با شنيدن كوچكترين آواز ، باز گوهر را در دهان مي گيرد و به دريا بر مي گردد...» و بسيار از اين افسانه ها.

پس چون آب در نزد ايرانيان بسي گرامي بود ، هيچگاه آن را آلوده نمي كرده اند. يونانيان نيز در اين باره نوشته اند... و بخشي بزرگ از يشتها ويژه ي ستايش آب است كه به آبان يشت نامزد شده... بودن اين دو چشمه ي بزرگ افسانه اي در اين شهر به برتري آن مي افزايد.

در بن دهش نيز در بخش ورها ( درياچه ها ) نخست از درياچه ي چيچست در آذربايجان و كردستان نزديك آتشكده ي آذرگشسب ياد مي شود ، و پس از آن ور « سو » . گفتار بندهش در اين باره چنين است:

« درياچه ي چيچست به آذربايجان گرماب ( نمكين ) بي زندگي كه چيز جا نمند در آن نبود و بن او به درياي فراخكرد پيوسته است. درياچه ي سوبر ،‌به بوم ابرشهر به سر كوه توس ، چنان گويند كه سود بهر ،‌نيكخواهي و بهي ،‌بركت و رادي از او آفريده شده است. »

و روشن است با يك چنين برداشت ايرانيان مي بايد كه اين سرزمين را گرامي بدارند ؛ تا بدانجا كه هنگامي كه موبدان خواستند يزدگرد نخست را كه به پيروان ديگر دينها آزادي داده بود از ميان بردارند ،‌ او را براي درمان به نزديكي همين درياچه بردند تا از آب آن بياشامد و بر سر خود گيرد و درمان شود ، ... پسانگاه اسبي از دريا آمد و به هيچكس دست نداد مگر به يزدگرد ، و هنگام زين كردنش او را با لگد كشت... و اين داستان در شاهنامه آمده است.

پ- آتش : گرامي داشتن آتش نيز در نزد ايرانيان باستان تا بدانجا بوده است كه برخي آنان را « آتش پرست » نيز خوانده اند. در گفتار ويژه اي ، اين سخن را گزارش كرده ام كه پرستاري آتش و نگاهباني آن ويژه ي برخي از موبدان بوده است و نه همه ي مردمان ايراني! اما از سه آتش بزرگ ايرانشهر ، يكي در نيشابور زبانه مي كشيده ، زيرا كه آتشكده ي آذرگشسب در كردستان و آذربايجان ويژه ي شهرياران و ارتشتاران بوده ، و آتشكده ي فرنبغ ( فر ايزدي ) در لارستان فارس ويژه ي موبدان و دستوران و دينياران بوده ، و آتشكده ي برزين مهر در كوه ريوند نيشابور ويژه ي كشاورزان و دستورزان ايراني!

در كوه ريوند از 20 سال پيش كان اورانيوم پيدا شده و هم اكنون كارشناسان كانهاي ايران آن را زير نگرش دارند؛ و من خود در يكي از شبها بر فراز همان كوه ، برخاستن نوري بلند را كه به اندازه ي نزديك به دو ميل در آسمان بلند شد و همانند نشانه ي پرسش ( ؟ ) در آسمان پيچيد و به كوه بازگشت ، ديده ام و سالها گمان به ماليخوليا و پندار خويش مي بردم اما هنگام برخورد با مهندسان كان اورانيوم از آنان نيز شنيده ام كه چنين نور افشانيها در كوههايي كه كان اورانيوم دارند ديده ميشود و از  آنميان ، در كوه فيروزه ي ريوند!‌و بايد داوري كرد كه ديدن اين گونه نور بارانها بر فراز اين كوه شگفت تا چه اندازه بر روان ساده ي ايرانيان باستان نشان مي گذاشته است ، و بر گرامي بودن آذر برزين مهر در همان كوه ريوند مي افزوده است.

ت-هوا : در هواي خوش نيشابور نيز سخن نيست و همه ي كتابهاي باستاني در باره همرأي اند و علي الصبح نيشابور و خفتن بغداد ، داستاني شد كه بر زبان ايرانيان روان گشت. همه ي اين سخنان براي آن بود كه برتري ويژه ي اين شهر را از ديدگاه ديني ايرانيان باستان بازنگريم. اما چون آذر برزين مهر ،‌آذر مردمان ايران به شمار مي رفت ، ديدار كنندگان آن همانند دو آتشكده ي ديگر ، ويژه نبودند ،‌و بسيار بودند و همواره از همه سوي ايران مردمان كشاورز و دستورز رو به سوي آن آتش مي آوردند و همهمه ي كاروانها و زندگي كاروانسراها و هياهوي راهها از همه سوي ايران به سوي نيشابور بود ؛ اين خود نشان مي دهد كه تا چه اندازه به گسترش و بزرگ شدن شهر ياري مي بخشد ، و برخي از راهها كه از نيشابور مي گذرد و از آنها در كتابها ياد شده است چنين است :

1- راه شرقي از پاسارگاد و تخت جمشيد به خراسان و نيشابور ؛

2- راه نيشابور به هرات ؛

3- راه نيشابور به مرو و آسياي مركزي ؛

4- راه نيشابور از سوي شمال به خبوشاه ( قوچان )‌ و شمال ؛

5- راه نيشابور به درياي مازندران ؛

6- راه نيشابور به جنوب و كرمان ؛

7- راه نيشابور به ري و همدان و آذربايجان (‌ جاده ي ابريشم ) ؛

8- راه نيشابور به توس ؛

9- راه نيشابور از راه كوير به يزد و كاشان ؛

 

دلايل طبيعي

كوه بينالود كه از آن چشمه سارها و رودهاي فراوان روان مي شود و دامنه و دشت نيشابور را خرم و آبادان نگاه ميدارد ، و دشت گسترده اي كه از همه سو در ميان كوهها قرار دارد و درازاي آن نزديك بر 200 كيلومتر و پهناي آن نزديك به 50 كيلومتر كه در بخشي از آن كويري خرد نيز پديد آمده است كه روندگي و دمندگي هوا ميان كوهسار و كوير نيز ويژگي ديگري بدان بخشيده چنانكه همه گونه ميوه و درخت و كشت و ورز در ميان اين كوه و كوير پديد مي آيد و خود به رونق بازار و بازرگاني آن ياري مي رساند.

مقدسي از كسي به نام ابوبكر عبدوي گفتاري مي آورد كه :‌ آبهاي كاريزها و رودها و چشمه سارهاي نيشابور را اندازه گرفتم ، با آب دجله برابر آمد !‌ و اين خود يكي از دلايل رگ آباداني نيشابور است كه همواره از مادر مهربان خويش كوه بينالود آب به سوي آن روان است و بر و بوم آن آبادان !

 

مقدسي از كسي به نام ابوبكر عبدوي گفتاري مي اورد كه :‌آبهاي كاريز ها و رودها و چشمه سارهاي نيشابور را اندازه گرفتم ، با آب دجله برابر آمد!

 

دلايل سياسي

خراسان ، در زمان باستان بزرگترين بخش ايران و مهمترين آن بشمار ميرفت ؛ و از گستردگي آن و بزرگي شهرهايش اين خود پيداست ،‌ چنانكه در انجمن هاي ايراني ،‌همواره پس از نام شاهنشاه نام سپاهپت خراسان برده ميشد.

نامه ي شهرستان هاي ايران كه از آن ياد كرديم و بسيار ياد كرده اند ، نخستين شهر از ايران را چنين ياد مي كند : در ناحيه ي خراسان ، شهرستان سمرقند... و از اينجا گستردگي زمين خراسان كه از آن سوي سير دريا ، تا مرز كومش و بستام ( دامغان و شاهرود )‌ و از درياي آرال تا نيمروز و درياي هامون را در بر مي گيرد با آمارها و شمارهاي امروزچهان نيز خود يك كشور بزرگ بوده و چنين پيداست كه در بيشتر روزگاران ، نيشابور پايتخت آن بوده است .

 

در انجمن هاي ايراني ،‌همواره پس از نام شاهنشاه نام سپاهپت خراسان برده مي شد.

 

اما آنچه كه براي پيش امدن آسايش و آرامش در نيشابور شايسته ي يادآوري است ، شهر باستاني توس است كه در شمال بينالود قرار داشته و جايگاه ارتش و سپاه ايران براي پيشگيري از يورشهاي تاتاران بوده ؛ و مي بايد سنجيد كه اگر در همه ي زمانها آن ارتش آماده در نيشابور بسر ميبرد ،‌بخشي بزرگ از شهر ويژه ي دژ ها و پادگانها مي شد و از رونق بازارها و كتابخانه ها و كارگاه ها مي كاست ... و اينچنين ،‌ نيشابور داراي دو سپر از سوي توران بود : يكي كوه بينالود و ديگري شهر گرامي توس ، كه پس از يورش مغولان ديگر از زير آوار و خار و خاكستر بر نخاست !

مردمان دو شهر نزديك بهم ، همواره با هم دشمني اي اندك دارند ؛ و با نيش زبان يكديگر را مي آزارند... اما درباره ي توس و نيشابور ، شايد بنا به همين دلايل ، دشمني بيشترك بوده است ؛ چنانكه خواجه ابوالفضل بيهقي در تاريخ خويش مي نويسد كه : « ميان نيشابوريان و توسيان تعصب بوده است از قديم الدهر باز ، و چون سوري قصد حضرت كرد و برفت ، آن مخاذيل فرصتي جستند و بسيار مردم مفسد بيامدند تا نيشابور را غارت كنند...

و توس با آنكه جايگاه سپاه ايران بود ، خود از شهرهاي تابع نيشابور بشمار ميرفت و نيشابور را پشت بدان شهر گرم بود.

 

شهر مردم

با اين سخنان پيداست كه نيشابور از زمان باستان شهري مردمي بوده است و مردمان ايران روي بدان داشته اند ، و در آنجا براي خويش كاخ برافراشته اند... و اين داستان ، در روزگار پس از اسلام كه جنبش هاي مردمي بيشتر توان و نيرو گرفت ، و انبوه مردمان كشاورز و دستورز را شايندگي اندر شدن به گروه دبيران و نويسندگان پيدا شد ، هياهوي مردمي نيشابور نيز بيشتر فراگرفت تا بدانجا كه ميبينيم در روزگار ابوسعيد ابي الخير ، درنيشابور ، قماربازان نيز براي خود پادشاهي دارند :

« روزي شيخ ما ، در نيشابور بر نشسته بود (‌ سوار بر اسب بود )‌ و در جمع متصوفه در خدمت وي بودند ، و به بازار فرو مي شدند. جمعي برنايان (‌ كودكان ) مي آمدند برهنه ، هر يك ازارپايي ( كفش ) چرمين در پاي كرده و يكي را بر گردن گرفته مي آوردند. چون پيش شيخ رسيدند ، شيخ پرسيد :‌اين كيست؟‌ گفتند : امير مقامران ( قماربازان ) است . شيخ او را گفت : اين اميري به چه يافتي ؟ گفت اي شيخ به راست باختن و پاك باختن! شيخ نعره اي بزد و گفت:‌راستباز باش و پاكباز باش و امير باش...»

و خراسانيان خود براي ابوسعيد در خانقاه نيشابور تخت پادشاهي گذاشتند و او را بر چاربالش ( تخت شاهي كه از چهار سو باش داشته )‌مي نشاندند و در برابرش چون در دربار شاهان به رده مي ايستند ، و فرستادگان عارفان ديگر شهرهاي ايران را به پيشگاهش ميبردند... و با اينكار ،‌پشت به دستگاه پادشاهان فرمانروا بر ايران مي كردند.

ايرانيان هنگامي كه پس از گذر از ستم بني اميه اندك اندك ستم پنهان اما كاري بني عباس را ديدند ، در برابر بغداد ،‌ نرمك نرمك به آرايش پايتخت مردمي خويش برخاستند و از همه سو روي بدان آوردند . هياهو مدرسه ها و مساجد و خانقاه هاي آن را فراگرفت ،‌آمد و شد در بازار ها و كاروانسرا ها آغاز شد ، از نيشابور تا بلغار و روم كاروانها به راه افتاد.

در اسرارالتوحيد از يك بازرگان نيشابور ياد ميشود كه يك انباز (‌شريك ) در بلغار و يك انباز در نهرواله داشته است!

تذكرة الاولياء در نيشابور از بازرگاني زرتشتي ،‌ بهرام نام ، ياد ميكند كه توفان كشتي هايش را در دريا به غرق كشانده !‌ در ساختن كاروانسراي زعفرانيه ي نيشابور كه هنوز ويرانه هاي آن ميان نيشابور و بيهق (‌ سبزوار )‌ برپاست ، ياد مي كنند كه بازرگاني چيني براي آنكه رونق بازار چين را به رخ بازرگانان ايراني كشد ، يك كاروان زعفران به ايران گسيل داشت و به كاروانسالار فرمود كه هر آينه زعفران را به كسي بفروشد كه يكجا توان خريد آن را داشته باشد ؛ و بازرگان كه از راه شمال شهرهاي ايران را پيموده بود و خريدار نيافته بود ،‌هنگام بازگشت در نيشابور به جايي رسيد كه بازرگاني كاروانسرايي مي ساخت . از وي چگونگي را پرسيدند و او داستان را باز گفت . بازرگان نيشابوري را غيرت به جوش آمد و زعفران را يكجا از او بخريد و بفرمود تا در زير پي ساختمان كاروانسرا ريزند و به كاروانسالار گفت به چين بازگرد و بگو كه كاروان زعفران شما را در ايران در گل پي كاروانسرا ريختند... نام اين كاروانسرا زعفرانيه گرديد و سده ها از آن بوي خوش زعفران مي آمد.

 

ايرانيان هنگامي كه پس از گذر از ستم بني اميه اندك اندك ستم پنهان اما كاري بني عباس را ديدند ، در برابر بغداد ،‌ نرمك نرمك به آرايش پايتخت مردمي خويش برخاستند و از همه سو روي بدان آوردند . هياهو مدرسه ها و مساجد و خانقاه هاي آن را فراگرفت ،‌آمد و شد در بازار ها و كاروانسرا ها آغاز شد ، از نيشابور تا بلغار و روم كاروانها به راه افتاد.

 

در همين بازار امروز جهان ،‌به رونق ترين كار آبگينه ي باستاني ،‌آبگينه ي نيشابور است ، و بايستي سنجيد كه آن بازار در زمان خود تا چه اندازه به رونق بوده است كه هنوز بازار آبگينه ي جهان را در دست دارد!

در اسرارالتوحيد ميخوانيم كه :‌شيخ ما حسن مؤدب را گفت كه اين زر گير و به بازار كرمانيان شو...

و بيگمان بازاري كه از چارسوي كرمانيانش نام بر جاي مانده ، چارسوي رازيان و كاروانسراي همدانيان و تيم و تيمچه ي اردبيل و شيراز ،‌خجند و سمرقند و بخارا و كابل و هرات را نيز داشته است.

شهري كه عارفان ايراني را از چارسو به خود فرا مي خواند ، شهري كه شاعران و نويسندگان را در مدرسه ها و كتابخانه هاي خويش مي پرورده ... شهري كه بانگ دراي كاروانهايش هنوز به گوش جان مي رسد.

اينچنين ، داستان نيشابور به آفاق منتشر گشت و ايران و پادشاهان را نيز به سوي خود فرا خواند.

نخستين امير ايراني كه در نيشابور پس از اسلام تخت نهاد ، ابومسلم مرزوي سپاهبد جوانمرد ايراني بود كه به ياري سپاه خراسان بني اميه را پس از يك سده ستم از بساط زمين بزدود. (‌سال 131 ه.ق )

پس از سنبادگبر نيشابوري به خونخواهي ابومسلم از نيشابور برخاست و چند سال با سپاهيان بني عباس جنگيد و سالها شرق ايران را از دستبرد عباسيان آزاد كرد تا سال 138 هجري.

طاهريان ، از سال 206 در خراسان آزادي خود را از بغداد آشكار كردند ، و در سال 207 نام مأمون را از خطبه هاي نماز بيفكندند و نيشابور را پايتخت خويش گردانيدند.

يعقوب ليث ، در سال 259 بازمانده ي طاهريان را در نيشابور بشكست و چندي در نيشابور بزيست.

پس از شكست عمروليث از امير اسمعيل ساماني در سال 287 هجري ، بخارا پايتخت خراسان گرديد و همواره از سوي ايشان اميري بر نيشابور فرمان ميراند ؛ و در زمان فرزندان سبكتكين ، نيشابور سر از فرمانروايان تاتار آزاد داشت و گهگاه شاهان سفري به آن شهر مي كردند.

فرزندان سلجوق از آغاز كشاكش با فرزندان سبكتكين گاهگاه نيشابور را پايتخت قرار ميدادند ، اما آلب ارسلان و ملكشاه و سنجر بيشتر در اين شهر به سر مي بردند.

در سال 549 هجري در زمان سنجر سلجوقي چون غزان بر نيشابور يورش آوردند به مردم شهر نيشابور نامه نوشتند كه آنان را بپذيرند و مردم شهر از پيشواي مذهبي خويش امام محمد يحيي فرمان خواستند و او فرمان به جنگ با آنان را داد... و چون آنان پيروز شدند ،‌شهر را به آتش كشيدند و همه ي كتابخانه ها را غارت كردند و كتابها را سوختند . چندان در دهان امام محمد يحيي خاك ريختند كه او خفه شد! و شاعران بزرگ چون انوري و خاقاني در مرگ او سوگنامه ها سرودند ، چنانكه در زمان زندگيش مدح ها سروده بودند.

در زمان خوارزمشاهيان (‌ فرزند آلتونتاش ترك كه به فرمان محمود بر خوارزم يعني دل ايران فرمانروا شدند ، و لقب خوارزمشاهي را تا ويران كردن ايران با خويش به اين سو آن سو بردند )‌ چنانكه همه ي تاريخ نويسان يكزبان اند.، مردم شهر نيشابور خود به رهبري فرماندهان مردمي در برابر سپاه مغول ايستادند و جنگيدند. چون داماد چنگيز به تير نيشابوريان كشته شد ، آن يورشگر خونخوار تاريخ با همه ي سپاهيانش پيرامون شهر را بگرفت و سوگند خورد كه نيشابور را ويران كند و بر فراز آن جو بكارد !‌ مردم نيشابور از هيچ جاي ياري نيافتند ، اما خود در برابر سپاه مغول ايستادند و پيمان بستند كه مغولان يك دختر از نيشابور نگيرند... خانه به خانه جنگيدند و در هر خانه ، آنگاه كه چشمان آن خونخواران از در و ديوار شكسته به اندرون مي افتاد... پدر با شمشير دختركان و پسركان خود و آنگاه بانوي خانه ي خود را مي كشت ، پسانگاه بر دست مغولان كشته ميشد... و اينچنين نيشابور به زير خاك رفت!

 

                     نيشابور شناسي ،‌استاد فريدون جنيدي

 

كتابشناسي گزيده

آثارالباقيه عن القرون الخاليه ( ترجمه ) دانا سرشت.

آكام المرجان في ذكر المدائن المشهورة في كل مكان – اسحاق بن حسن منجم – ترجمه محمد آصف          فكرت – انتشارات آستان قدس رضوي 1370.

احسن التقاسيم في معرفة الاقاليم – ابوعبدالله محمد بن احمد مقدسي – ترجمه دكتر علينقي منزوي شركت مولفان و مترجمان 1361.

اخبار الطوال – ابوحنيفه دينوري ترجمه صادق نشأت – بنياد فرهنگي ايران.

تاريخ نيشابور- الحافظ ابئالحسن عبدالفاخر بن اسماعيل فارسي.

اسرار التوحيد – محمد بن منور.

اشكال العالم – ابوالقاسم بن احمد جيهاني – ترجمه علي بن عبدالسلام كاتب – مقدمه و تعليقات فيروز منصوري – به نشر 1368.

البلدان – احمد بن ابي يعقوب – ترجمه دكتر محمد ابراهيم آيتي – بنگاه ترجمه و نشر كتاب 1356.

الاعلاق النفيسة – اين رسته – ترجمه دكتر حسين قره چانلو – امير كبير 1365.

البلدان (‌ترجمه مختصر)‌ بخش مربوط به ايران – ابوبكر احمد بن محمد اسحاق همداني ابن فقيه – ترجمه ح-مسعود – بنياد فرهنگ ايران 1349.

المسالك و الممالك- ابن خرداد به – ترجمه دكتر حسين قره چانلو 1370.

الكامل – عزالدين ابن اثير – ترجمه عباس خليلي.

تاريخ جهان آرا – قاضي احمد غفاري قزويني – بكوشش استاد مينوي.

بندهش ايراني ، متن پهلوي – انتشارات بنياد فرهنگ ايران شماره 89

بندهش ، فرنبغ دادگي ، ترجمه ي فارسي- گزارنده مهرداد بهار – انتشارات توس 1369

تاريخ مهندسي در ايران – دكتر مهدي فرشاد – بنياد نيشابور 1362.

تاريخ نيشابور – ابوعبدالله حاكم.

تاريخ نيشابور- سيد علي مويد ثابتي – انتشارات انجمن آثار ملي.

تاريخ نيشابور – مويد ثابتي 1335.

تاريخ الرسل و الملوك – محمد جرير طبري – ترجمه ي ابولقاسم پاينده.

تاريخ يميني ( عتبي )‌ - ترجمه ابوالشرف ناح بن ظفر جرفادقاني – بكوشش دكتر جعفر شعار.

تاريخ بيهقي – ابوالفضل بيهقي – تصحيح دكتر علي اكبر فياض.

تاريخ يعقوبي – احمد بن ابي يعقوب ابن واضح – ترجمه ي ابراهيم آيتي.

تاريخ گزيده- حمدالله مستوفي.

تقويم البلدان- ابوالفداء – ترجمه عبدالحميد آيتي – بنياد فرهنگ ايران 1349.

جهان نامه – محمد بن نجيب بكران – دكتر محمد امين رياحي – ابن سينا 1342.

جغرافي تاريخي خراسان- در تاريخ حافظ ابرو – شهاب الدين عبدالله خوافي ( حافظ ابرو ) تصحيح دكتر غلامرضا ورهرام. اطلاعات 1370 .

جغرافياي تاريخي سرزمين هاي خلافت شرقي . لسترنج- ترجمه ي محمود عرفان – بنگاه ترجمه و نشر كتاب 1337.

جغرافياي تاريخي ايران باستان- دكتر محمد جواد مشكور – دنياي كتاب 1371.

جغرافياي تاريخي خراسان از نظر جهانگردان – ابوالقاسم طاهري.

حدودالعالم من المشرق الي المغرب – نويسنده ناشناس – بكوشش منوچهر ستوده- طهوري 1362.

زين الاخبار – ابو سعيد عبدالحي بن ضحاك اين محمود گرويزي – تصحيح عبدالحي حبيبي.

شهرهاي ايران در روزگار پارتيان و ساسانيان – ن.پيگولوسكايا – ترجمه عنايت الله رضا – شركت انتشارات علمي و فرهنگي -1367.

فتوح البلدان – بخش مربوط به ايران – احمد بن يحيي البلاذري – ترجمه دكتر آذرتاش آذرنوش- چاپ دوم – سروش 1364 .

كتاب الخراج – قدامه بن الجعفر – ترجمه دكتر حسين قره چانلو – نشر البرز 1370 .

صورة الارض ابن حوقل – ترجمه دكتر جعفر شعار – بنياد فرهنگ ايران 1349 .

مسالك و ممالك – ابوابراهيم استخري – بكوشش ايرج افشار – بنگاه ترجمه و نشر كتاب 1347 .

مرآة البلدان – محمد حسن خان اعتماد السلطنه – بكوشش عبدالحسين نوائي و ميرهاشم محدث 4 جلد دانشگاه تهران 1368 .

معجم البلدان – ياقوت حموي – بيروت 5 جلد 1979 .

مطلع الشمس – محمد حسن خان اعتماد السلطنه

مروج المذهب يا معادن الجواهر – مسعودي – ترجمه ابوالقاسم پاينده.

نزهتة القلوب – حمدالله مستوفي – باهتمام گاي لسترنج- چاپ لندن 1915 .

نيشابور شهر فيروزه – فريدون گرايلي – 1357 .

نيشابور ،‌ شهرهاي ايران جلد 3 ،‌به كوشش محمد يوسف كياني ، جهاد دانشگاهي ، 1366 .

 

 

 تصاویر : پایگاه اینترنتی بنیاد نیشابور

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم فروردین 1386ساعت 11:49  توسط دهلیز شرق (دروازه ی مشرق)  |