تبليغاتX
نیشابوریان

نیشابوریان

وب شناخت نیشابور

نیشابور پایتخت فرهنگی

 

در يكي از واپسين روزهاي سال 1385 افتخار اين را داشتم كه به خدمت استاد فريدون جنيدي برسم و ساعتي چند با ايشان در مورد نيشابور به صحبت بنشينم. از گذشته و امروز نيشابور و آينده ي پيش رو و بايد ها و نبايد ها و شده ها و نشده ها و ... . با سئوال هاي فراوان من و جواب هاي شنيدني استاد. كه شرح اين ديدار خود مقاله ايست جداگانه... در پايان استاد تعدادي از مقالات خويش را در مورد نيشابور در اختيار من قرار داد كه هر كدام از آنها در عين كوتاهي حاوي مطالبي است كه چكيده ي سالها تلاش وي در مورد شناخت ايران و طبيعتا ابرشهر تاريخ ساز آن ( نيشابور )‌ ميباشد. در ذيل يكي از مقالات ايشان با عنوان نيشابور ، پايتخت فرهنگي آورده شده است كه در اوايل دهه ي هفتاد به رشته ي تحرير در آمده است يعني 15 سال قبل از سر دادن آواز پايتختي فرهنگي از سوي ديگر شهرها...

 

                                         

هر يك از شهرهاي بزرگ ايران كه دوراني پايتخت ايران يا بخشي از ايران به شمار مي رفته اند ، بدانروي كه كانون هنرمندان و چكامه سرايان و پژوهشگران مي شدند ،‌افزون بر آن كه فرمان دستگاه و ديوان و پادشاهان را به ديگر مرزهاي كشور مي پراكندند ،‌بخشي از هنر و انديشه و كاردست هنرمندان و دستورزان و انديشمنداني را كه در كنار دربار يا با دربار مي زيستند ، از آن كانون به ديگر شهرها و مرزها مي رساندند. خونخوارترين يورشگران تاريخ نيز كه شوربختانه بيشتر در همسايگي ايران بسر مي بردند ،‌ارزش و ارج كار هنرمندان را در شكوه بخشيدن به دستگاه پادشاهي خويش مي

شناختند. بايد پذيرفت كه ديگر فرمانروايان نيز هر يك در فراخواني هنرمندان و كارورزان به پايتخت خويش مي كوشيدند و بدينسان چهره ي پايتخت پس از چندي دگرگون مي شد ، و بازارهاي آراسته ،‌پرتو به شهرهاي ديگر مي افكند و بازرگانان و هنرمندان شهرهاي ديگر را به سوي خويش مي كشيد.

نمونه ي نزديكي از اين دگرگوني را در سپاهان (‌اصفهان)‌ مي توان ديد كه چگونه انبوه هنرمندان را از هر مرز و شهر به سوي خويش كشيد ، چنانكه آميزش زبان آنان نيز زباني تازه پديد آورد كه از زبان پيرامون سپاهان باز شناخته مي شود ، و آميزش كار هنرمندان نيز هنري تازه پديد آورد كه آنرا مي توان در ميان همه ي كارهاي هنري دورانها به آساني بازشناخت.

پس از سپاهان ، نمونه ي نزديكتر تهران است كه پيشتر از آن روستايي بزرگ بود و هجوم هنرمندان و دستورزان براي گرفتن بازارهاي آن ، در اين پايتخت نيز زباني ديگرگون از همه ي روستاها و شهرهاي پيرامون آن فراهم آورد و فرهنگي ويژه به آن بخشيد كه تا نيمه هاي رژيم گذشته به خوبي از همه ي فرهنگ هاي ديگر باز شناخته ميشد ، و كم كم اين فرهنگ در برابر يورش اروپايي گرائي كه رهبران آن رژيم به دنبالش بودند آسيب پذيرفت ، اما هنوز در بخش هايي از اين شهر بزرگ چونان خيابان ري و پايان بازار و خيابان سيروس و سه راه امين حضور و آب منگل و سرچشمه... نشانه هاي آن فرهنگ و روش زندگي پابرجا است!

بخش هايي از اين شهر كه به دنبال گسترش بي رويه و هجوم ادارات و دستگاه هاي دولتي و دستبرد بر آمده از اين تورم در زماني نزديك از ميان رفت ، باب همايون ،‌ناصرخسرو ، لاله زار ، اميريه و ... است.

اين كه گفته شد ،‌ درباره همه ي پايتخت ها كمابيش يكسان است. اما يك پايتخت در ايران پديدار گرديد كه در آغاز ، فراهم آمدن هنرمندان و انديشمندان و كارورزان به پيدايي دانشگاهها و كتابخانه ها و فرهنگستانها در آن انجاميد ، و بازارهاي افسانه اي و آمد و شد و كاروان و هياهو در آن پديد آورد... . و پس از آن ،‌فرمانروايي چند بدان ميل كردند و هر يك زماني چند آن را پايتخت خويش ناميدند ، و آن شهر دانش و بينش و فرهنگ و افسانه ،‌ نيشابور است كه هنوز روستائيان آن ، كوس برابريش را با بغداد ميزنند!

                                      

نام نيشابور

نام اين شهر در اوستا به گونه ي ريونت آمده است ، به معني دارنده ي شكوه و جلال ، بخض نخست اين نام‌ « رئ » و بخش پاياني آن « ونت »‌ است. « رئ » به معني درخشندگي و شكوه است و «ونت» نيز پسوند مالكيت است و همان است كه امروز در زبان فارسي « وند »‌ ش مي نامند.

« وند » به معني دارنده هنوز در دماوند ، الوند ، راوند كاشان ديده ميشود. اين واژه در گذر زمان و دگرگوني زبان اوستايي به پهلوي به گونه ي « راي اومند » در آمد كه « اومند » در آن همان پسوند «دارايي» است ، و در نوشته هاي پهلوي اين واژه به عنوان صفتي براي خداوند آمده است و در سر آغاز بيشتر نامه هاي پهلوي به چشم ميخورد :

« پت نام اي داتار اوهرمزدي رايومندي خوره اومند :‌ به نام دادار اورمزد رايوند فرهمند. »

و با اين سخن ميتوان دريافت كه آن شهر باستاني تا چه پايه نزد ايرانيان ارجمند بوده است كه با چنين صفت از آن ياد مي كنند!

اما چون اين گونه ي نام بر شهري نهاده شد ، دگرگوني چندان در آن راه نيافت و هم اكنون نيز بخش غربي نيشابور تا مرز سبزوار ريوند reyvand   نام دارد و در دوران اسلامي نيز بزرگاني از آن برخاسته اند كه در كتابهاي اسلامي از آنان ياد كرده شده است.

از اين نام در شاهنامه به گونه ي « ريونيز »‌ ياد شده است ، و چنين پيداست كه در يكي از نبردهاي ميان ايرانيان و تورانيان ويران گشته است ، و در هنگام شاپور اردشير ساساني دوباره آنرا ساخته اند ، و گواهي «‌ نامه ي شهرستان هاي ايران » درباره ي آن چنين است :‌

« شتريستان نيو شاپوهر ، شاپوهري ارتخشيران كرت ، پت هان گاس ، كاش پهليزك اي تور ، اوزت ، اوش هم گيواك فرموت كرتن. يعني :‌شهرستان نيشابور (‌ را )‌ شاپور اردشيران كرد ( ساخت )‌بدانجا كه پهليزك تور را كشت . (‌ يا شكست داد . ) و به همان جاي فرمود كردن ( ساختن ) ش.»

و چنانكه ديده مي شود ، در اين نامه ي كهن ، نام دوره ي ساساني آن نيوشاپوهر ، يعني شاپور نيو يا شاپور گرد ، يا شاپور پهلوان آمده است. اما اين روشن است كه شهر رئونت جايگاه پارتيان بود ، و پارتيان كه فرمانروايي نيكشان كه استوار بر فرمانروايي همه ي تيره ها و دودمانها بوده بر دست اردشير پارسي از ميان رفت ، از چيرگي وي خشنود نبودند ، و نيز با آنكه نام پسر اردشير بر شهرستان بماند همرأي نبودند ، و بدين روي براي اين شهر صفتي انديشيدند كه « ابرشهر »‌ بوده باشد به معني شهربرين ،‌شهر بالاتر ؛ و از آنجا كه در نوشته هاي پهلوي اين نام به گونه ي اپرشتر [ aparshatr  ] آمده است ، مي توان در اين داوري بي گمان بود كه اين صفت در همان زمان ساسانيان بدان داده شده باشد ، كه بگونه اي همان نام پيشين را كه دارنده ي شكوه بوده باشد ، زنده نگاه دارند!

در نوشته هاي پس از اسلام نيز بيش از آنكه نام نيشابور آيد ، ابرشهر آمده و برخي از نويسندگان اين هنگام نيز در معني آن گفته اند كه چون زمين نيشابور از ديگر شهرها بلندتر است و به ابر نزديك تر ، آنرا ابرشهر ناميده اند و پسانگاه ابرشهر خوانده شده! و اگر چه اين داوري درست نيست ، اما مفهوم بلندي و برتري شهر در آن نهفته است!

 

 

 

پارتيان كه فرمانروايي نيكشان كه استوار بر فرمانروايي همه ي تيره ها و دودمانها بوده بر دست اردشير پارسي از ميان رفت ، از چيرگي وي خشنود نبودند ، و نيز با آنكه نام پسر اردشير بر شهرستان بماند همرأي نبودند ، و بدين روي براي اين شهر صفتي انديشيدند كه « ابرشهر »‌ بوده باشد به معني شهربرين ،‌شهر بالاتر .

 

 

 

 

دلايل شكوه و عظمت نيشابور

 

دلايل مذهبي

الف – خاك : اين پيداست كه چهار آخشيج خاك و باد و آب و آتش در نزد ايرانيان باستان گرامي بوده است ، چنانكه در نماز سي روزه ي بزرگ به قلل كوه البرز ، به دشتهاي گسترده ، به آبهاي تجنده (‌ آبهاي چشمه ها )‌ ،‌ آب هاي روان و ايستاده ، به گياهان و به آسمان ... درود فرستاده مي شد. درود و نماز به زمين ايران هنوز در نزد پارسيان هند روايي دارد كه روزي سه بار روي به ايران مي كنند و به آن درود مي فرستند.

در شاهنامه نيز آنگاه كه سام از سپيدمويي فرزند تازه زاد خويش آگاه ميشود ، با اندوه و خشم مي گويد :‌نخوانم بر اين بوم و بر آفرين

و زمين نيشابور كه گوهرزاي بود از ديدگاه كيش ايرانيان باستان گرامي و سپند (‌ مقدس ) مي نمود.

در احسن التقاسيم مي خوانيم كه خواجه اي از نيشابور در شهر ري در انجمني كه هر كسي به شهر خويش فخر مي فروخت ، گفت كه خداوند در جهان سه چيز آفريده است كه در هيچ جاي ارزش ندارد:‌خاك و سنگ و خار! و خاك نيشابور را براي درمان ميخورند ، و خارش ( ريواس )‌ را به شهرهاي دوردست بر سر دست ميبرند ، و سنگش (‌ فيروزه )‌ را از اين كشور بدان كشور مي فروشند . از اين پيداست كه گونه اي گل در نيشابور بوده است كه ميخورده اند و بهترين كان نمك جهان نيز در نيشابور است كه آن نيز چون سنگي در كوه است و خورده مي شود و به شهرها  رهاورد مي برند.

پس دور نيست در زماني كه مردمانش خاك را همچون يكي از پديده هاي نيك آفرينش مي ستوده اند ، چنين شهر ،‌با چنين سرزمين در انديشه ي آنان گرامي بوده باشد!

افزون بر اين ، در كوه ريوند كان فيروزه ، كان مس ، گچ ، نمك ، گوگرد ، ذغال سنگ و ... نيز هست و گاز هاي بر آمده از كان ذغال سنگ نيز كه بي هيزم و ماده ي سوختي ديگر مي سوزد ، نگرش ايرانيان باستان را به سوي آن مي كشيده و « آذر برزين مهر » ش كه بدينسان ميسوخته است ستايش مي كنند :            كه  آن مهر برزين بي دود بود             منور نه از هيزم و عود بود   «‌دقيقي، شاهنامه »

 

 

خاك نيشابور را براي درمان ميخورند ، و خارش (‌ ريواس ) را به شهرهاي دوردست بر سر دست ميبرند ، و سنگش ( فيروزه ) را از اين كشور بدان كشور مي فروشند.

 

 

ب- آب : در نيشابور دو چشمه ي بزرگ هست كه بي ياوري رود و جويي آبرساننده ، همواره پر از آب اند . يكي بر كوه ريوند در نزديكي آتشكده ي برزين مهر (‌بورزني كنوني كه آمار هاي دولتي «برزنون» ش مي خوانند » ويكي بر كوه بينالود كه در بند هش ، بنام كوه توس آمده است .به نام چشمه ي سو sow ُ  كه آن را چشمه ي سبز نيز مي خوانند.

اين پيداست كه آب اين دو چشمه با رگه هاي آب زير زميني به گنجينه اي بزرگ از آب در دور دستها پيوسته است كه همچون درياچه ي غار علي صدر همدان همواره آبي يكسان دارند. ابوريحان بيروني نيز در نامه ي گرامي « آثار الباقيه عن القرون الخاليه » (‌ نشانه هاي برجاي آمده از سده هاي گذشته) همين را مي فرمايد كه آب اين چشمه از راه زانو (‌سيفون ) به يك مخزن بزرگ آب در دور دستها پيوسته است كه هر چه از آن به نيروي خورشيد بخار شود ، از آن مخزن آب بدين چشمه مي آيد.

اكنون به ياد بياوريم كه آب نيز يكي از چهار آخشيج گرامي در نزد ايرانيان بوده است . بودن دو چشمه ي بزرگ كه ژرفاي آن در نزد مردم پديدار نبود ، و افسانه هاي فراوان درباره ي آن بهم پيوسته است كه:‌ « اين دريا از زير زمين راه به درياي بغداد دارد... و چوپاني كه پول خود را در ميان يك دستوار ( عصاي ) نئين مي نهاد روزي آنرا از دست انداخت و به دريا فرو رفت و سالها پس از آن ،‌كه با كارواني به بغداد رفته بود ، همان دستوار را در دكاني ديد و خريد و پولهاي خويش را از ميان آن بيرون كشيد... در اين دريا اسبي آبي ميزيد كه شبانگاهان از آب بيرون مي آيد و گوهر شبچراغي را كه در دهان دارد در گوشه اي مي نهد و به چرا مي پردازد و با شنيدن كوچكترين آواز ، باز گوهر را در دهان مي گيرد و به دريا بر مي گردد...» و بسيار از اين افسانه ها.

پس چون آب در نزد ايرانيان بسي گرامي بود ، هيچگاه آن را آلوده نمي كرده اند. يونانيان نيز در اين باره نوشته اند... و بخشي بزرگ از يشتها ويژه ي ستايش آب است كه به آبان يشت نامزد شده... بودن اين دو چشمه ي بزرگ افسانه اي در اين شهر به برتري آن مي افزايد.

در بن دهش نيز در بخش ورها ( درياچه ها ) نخست از درياچه ي چيچست در آذربايجان و كردستان نزديك آتشكده ي آذرگشسب ياد مي شود ، و پس از آن ور « سو » . گفتار بندهش در اين باره چنين است:

« درياچه ي چيچست به آذربايجان گرماب ( نمكين ) بي زندگي كه چيز جا نمند در آن نبود و بن او به درياي فراخكرد پيوسته است. درياچه ي سوبر ،‌به بوم ابرشهر به سر كوه توس ، چنان گويند كه سود بهر ،‌نيكخواهي و بهي ،‌بركت و رادي از او آفريده شده است. »

و روشن است با يك چنين برداشت ايرانيان مي بايد كه اين سرزمين را گرامي بدارند ؛ تا بدانجا كه هنگامي كه موبدان خواستند يزدگرد نخست را كه به پيروان ديگر دينها آزادي داده بود از ميان بردارند ،‌ او را براي درمان به نزديكي همين درياچه بردند تا از آب آن بياشامد و بر سر خود گيرد و درمان شود ، ... پسانگاه اسبي از دريا آمد و به هيچكس دست نداد مگر به يزدگرد ، و هنگام زين كردنش او را با لگد كشت... و اين داستان در شاهنامه آمده است.

پ- آتش : گرامي داشتن آتش نيز در نزد ايرانيان باستان تا بدانجا بوده است كه برخي آنان را « آتش پرست » نيز خوانده اند. در گفتار ويژه اي ، اين سخن را گزارش كرده ام كه پرستاري آتش و نگاهباني آن ويژه ي برخي از موبدان بوده است و نه همه ي مردمان ايراني! اما از سه آتش بزرگ ايرانشهر ، يكي در نيشابور زبانه مي كشيده ، زيرا كه آتشكده ي آذرگشسب در كردستان و آذربايجان ويژه ي شهرياران و ارتشتاران بوده ، و آتشكده ي فرنبغ ( فر ايزدي ) در لارستان فارس ويژه ي موبدان و دستوران و دينياران بوده ، و آتشكده ي برزين مهر در كوه ريوند نيشابور ويژه ي كشاورزان و دستورزان ايراني!

در كوه ريوند از 20 سال پيش كان اورانيوم پيدا شده و هم اكنون كارشناسان كانهاي ايران آن را زير نگرش دارند؛ و من خود در يكي از شبها بر فراز همان كوه ، برخاستن نوري بلند را كه به اندازه ي نزديك به دو ميل در آسمان بلند شد و همانند نشانه ي پرسش ( ؟ ) در آسمان پيچيد و به كوه بازگشت ، ديده ام و سالها گمان به ماليخوليا و پندار خويش مي بردم اما هنگام برخورد با مهندسان كان اورانيوم از آنان نيز شنيده ام كه چنين نور افشانيها در كوههايي كه كان اورانيوم دارند ديده ميشود و از  آنميان ، در كوه فيروزه ي ريوند!‌و بايد داوري كرد كه ديدن اين گونه نور بارانها بر فراز اين كوه شگفت تا چه اندازه بر روان ساده ي ايرانيان باستان نشان مي گذاشته است ، و بر گرامي بودن آذر برزين مهر در همان كوه ريوند مي افزوده است.

ت-هوا : در هواي خوش نيشابور نيز سخن نيست و همه ي كتابهاي باستاني در باره همرأي اند و علي الصبح نيشابور و خفتن بغداد ، داستاني شد كه بر زبان ايرانيان روان گشت. همه ي اين سخنان براي آن بود كه برتري ويژه ي اين شهر را از ديدگاه ديني ايرانيان باستان بازنگريم. اما چون آذر برزين مهر ،‌آذر مردمان ايران به شمار مي رفت ، ديدار كنندگان آن همانند دو آتشكده ي ديگر ، ويژه نبودند ،‌و بسيار بودند و همواره از همه سوي ايران مردمان كشاورز و دستورز رو به سوي آن آتش مي آوردند و همهمه ي كاروانها و زندگي كاروانسراها و هياهوي راهها از همه سوي ايران به سوي نيشابور بود ؛ اين خود نشان مي دهد كه تا چه اندازه به گسترش و بزرگ شدن شهر ياري مي بخشد ، و برخي از راهها كه از نيشابور مي گذرد و از آنها در كتابها ياد شده است چنين است :

1- راه شرقي از پاسارگاد و تخت جمشيد به خراسان و نيشابور ؛

2- راه نيشابور به هرات ؛

3- راه نيشابور به مرو و آسياي مركزي ؛

4- راه نيشابور از سوي شمال به خبوشاه ( قوچان )‌ و شمال ؛

5- راه نيشابور به درياي مازندران ؛

6- راه نيشابور به جنوب و كرمان ؛

7- راه نيشابور به ري و همدان و آذربايجان (‌ جاده ي ابريشم ) ؛

8- راه نيشابور به توس ؛

9- راه نيشابور از راه كوير به يزد و كاشان ؛

 

دلايل طبيعي

كوه بينالود كه از آن چشمه سارها و رودهاي فراوان روان مي شود و دامنه و دشت نيشابور را خرم و آبادان نگاه ميدارد ، و دشت گسترده اي كه از همه سو در ميان كوهها قرار دارد و درازاي آن نزديك بر 200 كيلومتر و پهناي آن نزديك به 50 كيلومتر كه در بخشي از آن كويري خرد نيز پديد آمده است كه روندگي و دمندگي هوا ميان كوهسار و كوير نيز ويژگي ديگري بدان بخشيده چنانكه همه گونه ميوه و درخت و كشت و ورز در ميان اين كوه و كوير پديد مي آيد و خود به رونق بازار و بازرگاني آن ياري مي رساند.

مقدسي از كسي به نام ابوبكر عبدوي گفتاري مي آورد كه :‌ آبهاي كاريزها و رودها و چشمه سارهاي نيشابور را اندازه گرفتم ، با آب دجله برابر آمد !‌ و اين خود يكي از دلايل رگ آباداني نيشابور است كه همواره از مادر مهربان خويش كوه بينالود آب به سوي آن روان است و بر و بوم آن آبادان !

 

مقدسي از كسي به نام ابوبكر عبدوي گفتاري مي اورد كه :‌آبهاي كاريز ها و رودها و چشمه سارهاي نيشابور را اندازه گرفتم ، با آب دجله برابر آمد!

 

دلايل سياسي

خراسان ، در زمان باستان بزرگترين بخش ايران و مهمترين آن بشمار ميرفت ؛ و از گستردگي آن و بزرگي شهرهايش اين خود پيداست ،‌ چنانكه در انجمن هاي ايراني ،‌همواره پس از نام شاهنشاه نام سپاهپت خراسان برده ميشد.

نامه ي شهرستان هاي ايران كه از آن ياد كرديم و بسيار ياد كرده اند ، نخستين شهر از ايران را چنين ياد مي كند : در ناحيه ي خراسان ، شهرستان سمرقند... و از اينجا گستردگي زمين خراسان كه از آن سوي سير دريا ، تا مرز كومش و بستام ( دامغان و شاهرود )‌ و از درياي آرال تا نيمروز و درياي هامون را در بر مي گيرد با آمارها و شمارهاي امروزچهان نيز خود يك كشور بزرگ بوده و چنين پيداست كه در بيشتر روزگاران ، نيشابور پايتخت آن بوده است .

 

در انجمن هاي ايراني ،‌همواره پس از نام شاهنشاه نام سپاهپت خراسان برده مي شد.

 

اما آنچه كه براي پيش امدن آسايش و آرامش در نيشابور شايسته ي يادآوري است ، شهر باستاني توس است كه در شمال بينالود قرار داشته و جايگاه ارتش و سپاه ايران براي پيشگيري از يورشهاي تاتاران بوده ؛ و مي بايد سنجيد كه اگر در همه ي زمانها آن ارتش آماده در نيشابور بسر ميبرد ،‌بخشي بزرگ از شهر ويژه ي دژ ها و پادگانها مي شد و از رونق بازارها و كتابخانه ها و كارگاه ها مي كاست ... و اينچنين ،‌ نيشابور داراي دو سپر از سوي توران بود : يكي كوه بينالود و ديگري شهر گرامي توس ، كه پس از يورش مغولان ديگر از زير آوار و خار و خاكستر بر نخاست !

مردمان دو شهر نزديك بهم ، همواره با هم دشمني اي اندك دارند ؛ و با نيش زبان يكديگر را مي آزارند... اما درباره ي توس و نيشابور ، شايد بنا به همين دلايل ، دشمني بيشترك بوده است ؛ چنانكه خواجه ابوالفضل بيهقي در تاريخ خويش مي نويسد كه : « ميان نيشابوريان و توسيان تعصب بوده است از قديم الدهر باز ، و چون سوري قصد حضرت كرد و برفت ، آن مخاذيل فرصتي جستند و بسيار مردم مفسد بيامدند تا نيشابور را غارت كنند...

و توس با آنكه جايگاه سپاه ايران بود ، خود از شهرهاي تابع نيشابور بشمار ميرفت و نيشابور را پشت بدان شهر گرم بود.

 

شهر مردم

با اين سخنان پيداست كه نيشابور از زمان باستان شهري مردمي بوده است و مردمان ايران روي بدان داشته اند ، و در آنجا براي خويش كاخ برافراشته اند... و اين داستان ، در روزگار پس از اسلام كه جنبش هاي مردمي بيشتر توان و نيرو گرفت ، و انبوه مردمان كشاورز و دستورز را شايندگي اندر شدن به گروه دبيران و نويسندگان پيدا شد ، هياهوي مردمي نيشابور نيز بيشتر فراگرفت تا بدانجا كه ميبينيم در روزگار ابوسعيد ابي الخير ، درنيشابور ، قماربازان نيز براي خود پادشاهي دارند :

« روزي شيخ ما ، در نيشابور بر نشسته بود (‌ سوار بر اسب بود )‌ و در جمع متصوفه در خدمت وي بودند ، و به بازار فرو مي شدند. جمعي برنايان (‌ كودكان ) مي آمدند برهنه ، هر يك ازارپايي ( كفش ) چرمين در پاي كرده و يكي را بر گردن گرفته مي آوردند. چون پيش شيخ رسيدند ، شيخ پرسيد :‌اين كيست؟‌ گفتند : امير مقامران ( قماربازان ) است . شيخ او را گفت : اين اميري به چه يافتي ؟ گفت اي شيخ به راست باختن و پاك باختن! شيخ نعره اي بزد و گفت:‌راستباز باش و پاكباز باش و امير باش...»

و خراسانيان خود براي ابوسعيد در خانقاه نيشابور تخت پادشاهي گذاشتند و او را بر چاربالش ( تخت شاهي كه از چهار سو باش داشته )‌مي نشاندند و در برابرش چون در دربار شاهان به رده مي ايستند ، و فرستادگان عارفان ديگر شهرهاي ايران را به پيشگاهش ميبردند... و با اينكار ،‌پشت به دستگاه پادشاهان فرمانروا بر ايران مي كردند.

ايرانيان هنگامي كه پس از گذر از ستم بني اميه اندك اندك ستم پنهان اما كاري بني عباس را ديدند ، در برابر بغداد ،‌ نرمك نرمك به آرايش پايتخت مردمي خويش برخاستند و از همه سو روي بدان آوردند . هياهو مدرسه ها و مساجد و خانقاه هاي آن را فراگرفت ،‌آمد و شد در بازار ها و كاروانسرا ها آغاز شد ، از نيشابور تا بلغار و روم كاروانها به راه افتاد.

در اسرارالتوحيد از يك بازرگان نيشابور ياد ميشود كه يك انباز (‌شريك ) در بلغار و يك انباز در نهرواله داشته است!

تذكرة الاولياء در نيشابور از بازرگاني زرتشتي ،‌ بهرام نام ، ياد ميكند كه توفان كشتي هايش را در دريا به غرق كشانده !‌ در ساختن كاروانسراي زعفرانيه ي نيشابور كه هنوز ويرانه هاي آن ميان نيشابور و بيهق (‌ سبزوار )‌ برپاست ، ياد مي كنند كه بازرگاني چيني براي آنكه رونق بازار چين را به رخ بازرگانان ايراني كشد ، يك كاروان زعفران به ايران گسيل داشت و به كاروانسالار فرمود كه هر آينه زعفران را به كسي بفروشد كه يكجا توان خريد آن را داشته باشد ؛ و بازرگان كه از راه شمال شهرهاي ايران را پيموده بود و خريدار نيافته بود ،‌هنگام بازگشت در نيشابور به جايي رسيد كه بازرگاني كاروانسرايي مي ساخت . از وي چگونگي را پرسيدند و او داستان را باز گفت . بازرگان نيشابوري را غيرت به جوش آمد و زعفران را يكجا از او بخريد و بفرمود تا در زير پي ساختمان كاروانسرا ريزند و به كاروانسالار گفت به چين بازگرد و بگو كه كاروان زعفران شما را در ايران در گل پي كاروانسرا ريختند... نام اين كاروانسرا زعفرانيه گرديد و سده ها از آن بوي خوش زعفران مي آمد.

 

ايرانيان هنگامي كه پس از گذر از ستم بني اميه اندك اندك ستم پنهان اما كاري بني عباس را ديدند ، در برابر بغداد ،‌ نرمك نرمك به آرايش پايتخت مردمي خويش برخاستند و از همه سو روي بدان آوردند . هياهو مدرسه ها و مساجد و خانقاه هاي آن را فراگرفت ،‌آمد و شد در بازار ها و كاروانسرا ها آغاز شد ، از نيشابور تا بلغار و روم كاروانها به راه افتاد.

 

در همين بازار امروز جهان ،‌به رونق ترين كار آبگينه ي باستاني ،‌آبگينه ي نيشابور است ، و بايستي سنجيد كه آن بازار در زمان خود تا چه اندازه به رونق بوده است كه هنوز بازار آبگينه ي جهان را در دست دارد!

در اسرارالتوحيد ميخوانيم كه :‌شيخ ما حسن مؤدب را گفت كه اين زر گير و به بازار كرمانيان شو...

و بيگمان بازاري كه از چارسوي كرمانيانش نام بر جاي مانده ، چارسوي رازيان و كاروانسراي همدانيان و تيم و تيمچه ي اردبيل و شيراز ،‌خجند و سمرقند و بخارا و كابل و هرات را نيز داشته است.

شهري كه عارفان ايراني را از چارسو به خود فرا مي خواند ، شهري كه شاعران و نويسندگان را در مدرسه ها و كتابخانه هاي خويش مي پرورده ... شهري كه بانگ دراي كاروانهايش هنوز به گوش جان مي رسد.

اينچنين ، داستان نيشابور به آفاق منتشر گشت و ايران و پادشاهان را نيز به سوي خود فرا خواند.

نخستين امير ايراني كه در نيشابور پس از اسلام تخت نهاد ، ابومسلم مرزوي سپاهبد جوانمرد ايراني بود كه به ياري سپاه خراسان بني اميه را پس از يك سده ستم از بساط زمين بزدود. (‌سال 131 ه.ق )

پس از سنبادگبر نيشابوري به خونخواهي ابومسلم از نيشابور برخاست و چند سال با سپاهيان بني عباس جنگيد و سالها شرق ايران را از دستبرد عباسيان آزاد كرد تا سال 138 هجري.

طاهريان ، از سال 206 در خراسان آزادي خود را از بغداد آشكار كردند ، و در سال 207 نام مأمون را از خطبه هاي نماز بيفكندند و نيشابور را پايتخت خويش گردانيدند.

يعقوب ليث ، در سال 259 بازمانده ي طاهريان را در نيشابور بشكست و چندي در نيشابور بزيست.

پس از شكست عمروليث از امير اسمعيل ساماني در سال 287 هجري ، بخارا پايتخت خراسان گرديد و همواره از سوي ايشان اميري بر نيشابور فرمان ميراند ؛ و در زمان فرزندان سبكتكين ، نيشابور سر از فرمانروايان تاتار آزاد داشت و گهگاه شاهان سفري به آن شهر مي كردند.

فرزندان سلجوق از آغاز كشاكش با فرزندان سبكتكين گاهگاه نيشابور را پايتخت قرار ميدادند ، اما آلب ارسلان و ملكشاه و سنجر بيشتر در اين شهر به سر مي بردند.

در سال 549 هجري در زمان سنجر سلجوقي چون غزان بر نيشابور يورش آوردند به مردم شهر نيشابور نامه نوشتند كه آنان را بپذيرند و مردم شهر از پيشواي مذهبي خويش امام محمد يحيي فرمان خواستند و او فرمان به جنگ با آنان را داد... و چون آنان پيروز شدند ،‌شهر را به آتش كشيدند و همه ي كتابخانه ها را غارت كردند و كتابها را سوختند . چندان در دهان امام محمد يحيي خاك ريختند كه او خفه شد! و شاعران بزرگ چون انوري و خاقاني در مرگ او سوگنامه ها سرودند ، چنانكه در زمان زندگيش مدح ها سروده بودند.

در زمان خوارزمشاهيان (‌ فرزند آلتونتاش ترك كه به فرمان محمود بر خوارزم يعني دل ايران فرمانروا شدند ، و لقب خوارزمشاهي را تا ويران كردن ايران با خويش به اين سو آن سو بردند )‌ چنانكه همه ي تاريخ نويسان يكزبان اند.، مردم شهر نيشابور خود به رهبري فرماندهان مردمي در برابر سپاه مغول ايستادند و جنگيدند. چون داماد چنگيز به تير نيشابوريان كشته شد ، آن يورشگر خونخوار تاريخ با همه ي سپاهيانش پيرامون شهر را بگرفت و سوگند خورد كه نيشابور را ويران كند و بر فراز آن جو بكارد !‌ مردم نيشابور از هيچ جاي ياري نيافتند ، اما خود در برابر سپاه مغول ايستادند و پيمان بستند كه مغولان يك دختر از نيشابور نگيرند... خانه به خانه جنگيدند و در هر خانه ، آنگاه كه چشمان آن خونخواران از در و ديوار شكسته به اندرون مي افتاد... پدر با شمشير دختركان و پسركان خود و آنگاه بانوي خانه ي خود را مي كشت ، پسانگاه بر دست مغولان كشته ميشد... و اينچنين نيشابور به زير خاك رفت!

 

                     نيشابور شناسي ،‌استاد فريدون جنيدي

 

كتابشناسي گزيده

آثارالباقيه عن القرون الخاليه ( ترجمه ) دانا سرشت.

آكام المرجان في ذكر المدائن المشهورة في كل مكان – اسحاق بن حسن منجم – ترجمه محمد آصف          فكرت – انتشارات آستان قدس رضوي 1370.

احسن التقاسيم في معرفة الاقاليم – ابوعبدالله محمد بن احمد مقدسي – ترجمه دكتر علينقي منزوي شركت مولفان و مترجمان 1361.

اخبار الطوال – ابوحنيفه دينوري ترجمه صادق نشأت – بنياد فرهنگي ايران.

تاريخ نيشابور- الحافظ ابئالحسن عبدالفاخر بن اسماعيل فارسي.

اسرار التوحيد – محمد بن منور.

اشكال العالم – ابوالقاسم بن احمد جيهاني – ترجمه علي بن عبدالسلام كاتب – مقدمه و تعليقات فيروز منصوري – به نشر 1368.

البلدان – احمد بن ابي يعقوب – ترجمه دكتر محمد ابراهيم آيتي – بنگاه ترجمه و نشر كتاب 1356.

الاعلاق النفيسة – اين رسته – ترجمه دكتر حسين قره چانلو – امير كبير 1365.

البلدان (‌ترجمه مختصر)‌ بخش مربوط به ايران – ابوبكر احمد بن محمد اسحاق همداني ابن فقيه – ترجمه ح-مسعود – بنياد فرهنگ ايران 1349.

المسالك و الممالك- ابن خرداد به – ترجمه دكتر حسين قره چانلو 1370.

الكامل – عزالدين ابن اثير – ترجمه عباس خليلي.

تاريخ جهان آرا – قاضي احمد غفاري قزويني – بكوشش استاد مينوي.

بندهش ايراني ، متن پهلوي – انتشارات بنياد فرهنگ ايران شماره 89

بندهش ، فرنبغ دادگي ، ترجمه ي فارسي- گزارنده مهرداد بهار – انتشارات توس 1369

تاريخ مهندسي در ايران – دكتر مهدي فرشاد – بنياد نيشابور 1362.

تاريخ نيشابور – ابوعبدالله حاكم.

تاريخ نيشابور- سيد علي مويد ثابتي – انتشارات انجمن آثار ملي.

تاريخ نيشابور – مويد ثابتي 1335.

تاريخ الرسل و الملوك – محمد جرير طبري – ترجمه ي ابولقاسم پاينده.

تاريخ يميني ( عتبي )‌ - ترجمه ابوالشرف ناح بن ظفر جرفادقاني – بكوشش دكتر جعفر شعار.

تاريخ بيهقي – ابوالفضل بيهقي – تصحيح دكتر علي اكبر فياض.

تاريخ يعقوبي – احمد بن ابي يعقوب ابن واضح – ترجمه ي ابراهيم آيتي.

تاريخ گزيده- حمدالله مستوفي.

تقويم البلدان- ابوالفداء – ترجمه عبدالحميد آيتي – بنياد فرهنگ ايران 1349.

جهان نامه – محمد بن نجيب بكران – دكتر محمد امين رياحي – ابن سينا 1342.

جغرافي تاريخي خراسان- در تاريخ حافظ ابرو – شهاب الدين عبدالله خوافي ( حافظ ابرو ) تصحيح دكتر غلامرضا ورهرام. اطلاعات 1370 .

جغرافياي تاريخي سرزمين هاي خلافت شرقي . لسترنج- ترجمه ي محمود عرفان – بنگاه ترجمه و نشر كتاب 1337.

جغرافياي تاريخي ايران باستان- دكتر محمد جواد مشكور – دنياي كتاب 1371.

جغرافياي تاريخي خراسان از نظر جهانگردان – ابوالقاسم طاهري.

حدودالعالم من المشرق الي المغرب – نويسنده ناشناس – بكوشش منوچهر ستوده- طهوري 1362.

زين الاخبار – ابو سعيد عبدالحي بن ضحاك اين محمود گرويزي – تصحيح عبدالحي حبيبي.

شهرهاي ايران در روزگار پارتيان و ساسانيان – ن.پيگولوسكايا – ترجمه عنايت الله رضا – شركت انتشارات علمي و فرهنگي -1367.

فتوح البلدان – بخش مربوط به ايران – احمد بن يحيي البلاذري – ترجمه دكتر آذرتاش آذرنوش- چاپ دوم – سروش 1364 .

كتاب الخراج – قدامه بن الجعفر – ترجمه دكتر حسين قره چانلو – نشر البرز 1370 .

صورة الارض ابن حوقل – ترجمه دكتر جعفر شعار – بنياد فرهنگ ايران 1349 .

مسالك و ممالك – ابوابراهيم استخري – بكوشش ايرج افشار – بنگاه ترجمه و نشر كتاب 1347 .

مرآة البلدان – محمد حسن خان اعتماد السلطنه – بكوشش عبدالحسين نوائي و ميرهاشم محدث 4 جلد دانشگاه تهران 1368 .

معجم البلدان – ياقوت حموي – بيروت 5 جلد 1979 .

مطلع الشمس – محمد حسن خان اعتماد السلطنه

مروج المذهب يا معادن الجواهر – مسعودي – ترجمه ابوالقاسم پاينده.

نزهتة القلوب – حمدالله مستوفي – باهتمام گاي لسترنج- چاپ لندن 1915 .

نيشابور شهر فيروزه – فريدون گرايلي – 1357 .

نيشابور ،‌ شهرهاي ايران جلد 3 ،‌به كوشش محمد يوسف كياني ، جهاد دانشگاهي ، 1366 .

 

 

 تصاویر : پایگاه اینترنتی بنیاد نیشابور

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم فروردین 1386ساعت 11:49  توسط دهلیز شرق (دروازه ی مشرق)  | 

شهری پرشکوه و نازنین و پرخاطره و بارور از بخوریادها:

((کمتر شهری را در سراسر ایران میتوان یافت که به اندازه ی نیشابور عبرت انگیز و پرخاطره و بارور باشد. شهر پرشکوه و نازنینی که روزگار مانندپهلوانان تراژدی، بزرگترین عزتها و بزرگترین خواریها را بر او آزموده است...

خیام که نامدارترین سراینده ی بی اعتباری دنیاست. گویی تقدیر خواسته است که نیشابور تجسمی از شعرهای او باشد، گویی شهری با آن همه زیبایی وغنا به ویرانه ای پهناور تبدیل شده است تا در تایید آنچه او [خیام] گفته بود بینه ای قرار گیرد.

نیشابور واقعی را در خارج شهر کنونی باید جست . من در آنجا ساعت ها یله شدم . مانند کسی که بیرون از دنیای موجود در میان خاطره ها راه میرود. حالت کسی را داشتم که از هوا مست شده است و سبکی و منگی خاصی در خود احساس میکند. چون بر خاک و سبزه پای مینهادم گفتی حرکتی در آنها بود و ناله ای از آنها بر میخواست. گفتی روحی گنگ و فسرده و دردمند در زیر آنها پنهان مانده بود. احساسی وصف ناپذیر بود...

میدانیم که مغولان پس از تسخیر و قتل عام نیشابور آب بر شهر بستند و آن را یکسره خراب کردند. شهر فرو ریخت و در زیر پوششی از خاک پنهان شد. بنابراین در کاوش های پراکنده ای که صورت میگیرد امید جویندگان به این است که ظرفی سالم به دست آید و یا اجزای شکسته ی یک ظرف چنان باشد که بتواند در کنار هم چسبانده شود و به فروش برسد.

در این میانه آنچه بسیار شگفت انگیز و دیدنی است تپه ی معرف به ترب آباد است که میگویند قصر آلب ارسلان بر بالای آن بوده . سراسر این تپه بوسیله ی هیئت های حفاری آمریکایی کاویده شده و به صورت غار و چاه و چاله در آمده است. من به همراه یک دهقان نیشابوری آن را تماشا کردم و مصداقی از این بیت را در آنجا دیدم که:

آن قصر که جمشید در او جام گرفت              آهو بچه کرد و روبه آرام گرفت...

در گوشه ای از تپه که زمین صاف بود گندم کاشته بودند و این گندم بسیار پرپشت و خرم تر و مغرور تر از کشته های دیگر مینمود. گفتی از بدن آدمی قوت گرفته بود. سبزه ی روغن خورده و شکسته های کاشی و سفال و آجر و استخوان در کنار هم. منظره ی خیامی بدیعی ایجاد کرده بود و من بیاد آوردم:

هر سبزه که بر کنار جویی رسته است          گویی ز لب فرشته خویی رسته است...

خاک نیشابور برای تبدیل شدن به سفال و کاشی استعداد خاصی داشته و این معنی از اشیایی که از زیر خاک بیرون می آید پیداست. راز اشاره های مکرر خیام نیز به سفالی و کاشی از این موضوع فاش میشود...

شاید بی پایه نباشد اگر بگوییم که وضع خاص طبیعی شهر خیام را در ادراک معنایی که در سبزه و گل میدیده یاری کرده است. به نظر او بدن آدمی خاک میشود و از آن خاک سبزه و گل می روید . بنابر این هر جا که سبزه و گل بود اندیشه ی ما به سوی زندگانی های پیشین به سوی درگذشتگان راهبری میگردد. نیشابور در جلگه ی مسطحی قرار دارد. افق گشاده و کوه دوراست. هنگام بهار چون قدم به دشت مینهاید دامنه ی وسیع کشتزار را در پای خود گسترده میبینید. ترکیب آسمان و اق و کوه و زمین سبز حالتی تامل بر انگیز دارد. هم آرامش بخش است و هم غم الود. سبزه ها در انبوهی و گستردگی و فراوانی خود در حالت خاموش و تسلیم خود و در لرزش های نامئی خود گویی روح و هوشی در خویش دارند وچون روح انسانی که به نیروی سحر در قالب گیاه حبس شده باشد.

خیام از فصل ها تنها بهار را میسراید. فصل گرانبار از زندگی و شور و رخوت . از یاد مرگ و رمز گردش دوران. آیا بهار آیتی و کنایه ای از ناپایداری عمر نمی تواند بود که با جوانی و سر سیبزی آغاز می گردد و به تابستان پختگی و خزان پیری و زمستان مرگ میپیوندد؟ این را نیز میشود تصور کرد که نیشابور با درختان میوه دار فراوانش و با شکوفه های بهاری گل ها و سبزه ها و کشتزار هایش زمینه ی مناسبی برای بارور کردن اندیشه های خیامی داشته . خاصه ی باران بر جلوه ی این حالتش می افزوده . باران به اشک تاثر و تحسر شبیه است. چون اشکی که بر پیکر عزیزی افشانده شود. ابر و باز بر سر سبزه گریست...  و روی لاله شسته میشود : چون ابر به نوروز رخ لاله بشست ... لحن کلام به طوری است که گویی لاله موجودی زنده است.))

اسلامی ندوشن -محمد علی -صفیر سیمرغ -توس - تهران - ۱۳۵۲

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم دی 1385ساعت 11:30  توسط دهلیز شرق (دروازه ی مشرق)  | 

بنياد نيشابور ، دانشگاهي مجاني!

دانشگاهی که رایگان دانشجو می گیرد!
برای شناخت و پاسداری از فرهنگ كهن ايران زمين
شايد دراين روزگار عجيب باشد كه بدانيد دانشگاهی بدون كنكور وآزمون ورودی، رايگان دانشجــو می گيرد!
ولي باوركنيد كه واقعيت دارد! « بنياد نيشابور» ـ كه به همت بلند يك ايراني نيكوكار پي گرفته است ـ درشهر«تهران» به فرزندان ايران آموزش مي دهد تا سرزمين خويش را بهتر بشناسند وبا فرهنگ كهن خويش آشناتر شوند.
بنياد فرهنگي نيشابور به رايگان دوست داران دانش را نام نویسی مي كند وبه آنها مي آموزد كه به بهاي دانش، دانش بياندوزند و بياموزند.
«بنياد نيشابور» به همت استاد «فريدون جنيدي» براي پاسداري از فرهنگ كهن ايران زمين بنيانگذاري شده است وامروزه با ياري اساتيد و دانشجويان ايراني يكي از مراكز مطرح درسطح جهاني است كه با برپايي همايش ها و نشست های ايران شناسي درايران و خارج از كشور به سوی شناساندن فرهنگ ارزشمند ايران به سراسر دنيا کوشیده است.
«بنياد نيشابور» به همت استاد فريدون جنيدي دراول ديماه سال 1358ـ پس از انقلاب اسلامي ـ برپا شد.
استاد جنيدي مي گويد: درانقلاب اسلامي ديدم كه نيروي مردم بيش از نيروي حكومت است و بايد درهمه حال بر نيروي ملت تكيه كرد، چرا كه ملت دولت مي آفريند. اين باور سبب شد براي مردم وبه كمك مردم، بنياد نيشابوررا برپا كنم.
فعاليت اين بنياد درپژوهش در فرهنگ ايران از ديدگاه ايراني است. دراين پژوهش ها به يافته هاي خود ايرانيان تكيه مي شود ونه تنها به دست نوشته ها و پژوهش هایی كه بيگانگان درفرهنگ ما داشته اند و متأسفانه دربسياري از محافل علمي، بخصوص دانشگاه ها به آن تكيه مي شود.
آثار فراواني به وسيله اين بنياد به چاپ رسيده است كه ازآن جمله: فرهنگ واژه هاي اوستايي در4 جلد و دوهزار صفحه، خودآموز خط وزبان پهلوي، خودآموز سانسكريت (باهمكاري شركت دانش)، تاريخ مهندسي درايران، جستاري در دانش كيهان وزمين درايرانويچ، واژه نامه رومانو وحدود 20 واژه نامه از زبانهاي ايراني است.
از مهمترين آثار بنياد نيشابور به نثر درآوردن داستانهاي رستم پهلوان از شاهنامه فردوسي بزرگ است كه در 11 جلد تهيه شده است و ياري فراواني به شيوه فارسي نويسي ساده وحقيقي مي كند.
اثر ويژه يي كه بنياد نيشابور عرضه كرده است «واژه نامه رومانو» است. اين واژه نامه مختصر كه حدوداً در 40 صفحه چاپ شده است، يكي از كهن ترين زبانهاي بين المللي كشورهاي آريايي را معرفي مي كند. پيشتر استادان دانشگاه تهران معتقد بودند: اين زبان يك زبان ساختگي مانند زبان «زرگري» است ولي ما با ايمان به اصالت آن كاركرديم وپس از گذشت ده سال ازسوي بخش زبانشناسي دانشگاه «گراتس» اتريش به ما نوشتند وتقاضا كردند اجازه بدهيم كه در مجله همان دانشگاه چاپ شود.
همين واکنش نشان مي دهد، واژه نامه ما توانسته است كمك هاي برتري به پژوهشهاي آنها بكند.
استاد جنيدي خاطرنشان كرد،‌ اين نخستين باراست كه اروپاييان دربرابر يك پژوهش ايراني سر فرود مي آورند وما ازاين مسأله برخود مي باليم.
فرهنگ واژه هاي اوستايي بنياد يشابور يك فرهنگ يگانه در ايران است و ويژگي هاي آن درجهان بي همتا است.
با انتشار اين فرهنگ ما توانسته ايم پس از 200 سال كه اروپاييان با استفاده از منابع ما گونه يي از زبان شناسي را به وجود آوردند و به مطالعه اوستا پرداختند، داراي يك كرسي زبان اوستايي استوار درايران بشويم.
ازديگر فعاليتهاي بنياد نيشابور تشكيل شعبه يي ازاين بنياد در تاجيكستان است كه با عرضه كتابهاي فراوان براي شناسايي ايران زمين مردم آن دياررا با ايران آشناتر مي كند. دراين كشور از فعاليتهاي بنياد نيشابور استقبال فراوان شده است.
بنياد نيشابور پيش از فروپاشي اتحاد جماهير شوروي سابق جلساتي درايران تشكيل داد به نام «نشستهاي ايران، افغانستان وتاجيكستان» كه يك سخنران اصلي وچند سخنران فرعي شعر وگفتار آوردند:
دربنياد نيشابور امروزه كلاسهاي شاهنامه خواني وآموزش زبان پهلوي به شكل رايگان داير است و علاقه مندان مي توانند براي كلاسهاي شاهنامه خواني روزهاي شنبه و براي كلاسهاي زبان پهلوي روزهاي يكشنبه ودوشنبه از ساعت 17 به اين مركز مراجعه كنند.
كلاس شاهنامه خواني از 12 سال پيش تاكنون ادامه دارد و دراين كلاسها شاهنامه تفسیرمي شود و پیاپی ادامه دارد.
كلاس هاي زبان پهلوي كه تاكنون 9 دوره تشكيل شده است وهم اكنون 2 دوره همزمان برپاست كه يك دوره براي عموم است ويك دوره پس از 18 سال تأسيس اين بنياد بنابه درخواست گروه باستانشناسي دانشكده ادبيات دانشگاه تهران براي دانشجويان علاقه مند به آموزش زبان پهلوي برپا شده است.
استاد جنيدي درگفتگو با «ايران» ازتمام علاقه مندان به يادگيري زبان پهلوي خواست دراين كلاس ها كه دوره آن 20 جلسه است شركت كنند. چراكه كلاس آموزش زبان پهلوي براي هركس درهرگروه سني قابل استفاده است.
آرزوي بزرگ بنياد نيشابور تشكيل دانشگاهي است كه دانشجويان درآن دانش را براي دانش بياموزند نه براي گرفتن «دانشنامه» !
تدريس به شيوه متداول دردانشگاههاي کنونی انتخاب دانشجو است براي محضر يك استاد درحالي كه استاد بايد به وسيله دانشجو گزينش شود.
استاد فريدون جنيدي درپاسخ به اين سؤال كه چه آرزويي براي آينده بنياد دارد، مي گويد: من براي آينده بنياد آرزويي ندارم. آرزوي من براي ايران است. براي سرفرازي و سربلندي ايرانيان و درخشش فرهنگ ايران درجهان و چنانكه پيش از اين نيز بوده است.
چوايران نباشد تن من مباد...
+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم مرداد 1385ساعت 1:50  توسط دهلیز شرق (دروازه ی مشرق)  | 

پرواز شاهانه!!!

تو يك سايتي يك نوشته اي ديدم با عنوان پرواز هاي شاهانه كه خاطرات يك سرهنگ بود از دوره ي پهلوي. كه در اون شاه و سرهنگ معزي (خلبانش) با هم سر نيشابور كل كل ميكنن. براي من كه جالب بود ، يك نگاهي به نوشته ي پايين بندازين،‌بد نيست:

 

((در يك پرواز شاه را به‌مشهد مي‌برديم. در مسيرمان سبزوار سمت چپ قرار دارد. يعني وسط كوير يك دايرة بزرگ سبز رنگ است به‌نام سبزوار. شاه‌از من پرسيد اين‌جا كجاست؟ گفتم سبزوار. گفت نخير نيشابور است. گفتم نخير سبزوار است. گفت من مي‌گويم سبزوار است. راديو سبزوار را گرفتم عقربه‌ ‌به‌سمت بال چپ سبزوار نشان داد. گفتم ببينيد اين بال چپ هواپيماست و اين هم سبزوار است. گفت من مي‌گويم نيشابور است. نقشه را در آوردم نشانش دادم و گفتم ببينيد ما الان اين نقطه هستيم. اين‌جا سبزوار است. دو مرتبه‌‌گفت من مي‌گويم نيشابور است. نقشه را تا كردم و گذاشتم كنار. دو سه دقيقة بعد پرسيد اين‌جا كجا بود؟ گفتم هرجا كه شما بفرماييد. گفت يعني چه؟ گفتم يعني هرجا كه شما بفرماييد، همان‌جاست! چيز ديگري نگفت. اخمي‌كرد و رفت. مقداري گذشت و به‌نيشابور رسيديم كه پاي كوههاي بينالود است. من عمداً گرفتم دست راست. مي‌خواستم از روي ارتفاعات رد نشويم كه هواپيما تكان بخورد. شهر نيشابور را ديديم. اين بار نشان دادم و گفتم در ضمن اين شهر نيشابور است. يك نگاه بسيار تند و اخم‌آلودي كرد اما چيزي نگفت. من باز هم يك مقدار پررويي كردم و به‌مشهد گفتم: «ما داريم از سمت چپ نيشابور رد مي‌شويم، مي‌آييم براي نشستن» بعد هم مشخصات باد و         فشار را دادم. شاه به‌قدري عصباني شده بود كه تا موقع نشستن حتي يك كلمه صحبت نكرد. بعد هم با يك اخم ديگر در را باز كرد و رفت بيرون.))
+ نوشته شده در  شنبه هفتم مرداد 1385ساعت 1:21  توسط دهلیز شرق (دروازه ی مشرق)  |