تا وقتی که از نیشابور خارج نشدیم نمی فهمیم که چه چیزهایی داشتیم و چه چیزهایی را از دست دادیم. یکی از نعمت هایی که همه ی ما از دست میدیم سنت ها و آیین های خاص خراسان و به خصوص نیشابور است . یکی از این سنت های زیبا ملاقه زنی است .
روزی تلویزیون برنامه ای در مورد سوختگی های ناشی از ترقه بازی های چهارشنبه سوری در تهران و دیگر شهر ها نشان میداد. و با دوستانم صحبتی در مورد چهارشنبه سوری بوجود آمد و در لابلای صحبت ها من حرف از ملاقه زنی و خاطرات بچگی به میان آوردم و آنجا بود که متوجه شدم ملاقه زنی یکی دیگر از بیشمار سنت های زیبایی است که فقط خاص منطقه ی خراسان و نیشابور است. بد ندیدم که دوباره با بیان این رسوم یاد و خاطره ی آن ایام را در ذهن دوستان زنده کنم یا احیانا اگر کسی با آن بیگانه است او را با این سنت آشنا کنم.
ملاقه زنی:
در مورد ریشه ی ملاقه زنی واقعا نمی دونم که از کجا بوجود اومده و وجه تسمیه ش چیه ولی به نظر میرسه که این رسم با توجه به نزدیکی به ایام عید و توجه ایرانیان از دیرباز تا به کنون به مستمندان به صورتی نمادین و شادی آور در قالب ملاقه زنی نهادینه شده است . وسایل مورد نیاز برای ملاقه زنی فقط یک ملاقه یا برای افراد خوش اشتها یک آبگردان ( آوگردیش ) و یک چادر سیاه یا یک ملافه (به صورتی که بشود خود را زیر آن به و طور کامل پنهان کرد . ) میباشند. که در دسته های چند نفره راهی کوچه و خیابان شده و درب منازل را میزنند و پس از روبرو شدن با پرسش صاحب خانه خود را ملاقه زن معرفی میکنند و صاحب خانه نیز بسته به سلیقه و بنیه به رسم پیشکش چیزی در ملاقه ی هر یک قرار میدهد از برگه ( کیشده ) زردآلو و آجیل مشکل گشا و گردو و بادام گرفته تا نقل و نبات و یا حتی چند حبه قند. به هر حال چیزی که مهم است این است که کسی با ملاقه ی خالی از در خانه ای برنمی گردد. در حین ملاقه زنی نیز ملاقه زنان باید توجه داشته باشند که شناخته نشوند و همین موضوع نیز یکی دیگر از دستمایه های این مراسم است برای شادی آفرینی . زیرا صاحب خانه با طرح سئوال ها و گپ زدن سعی در شناخت ملاقه زنان دارد و مچ گیری و شناخت آنها نوعی برد محسوب میشود.
به اینها اضافه کنید رسوم دیگر رو که البته در اکثر ایران هستش از خوردن آجیل مشکل گشا و پریدن از روی آتش و ... در حالی که بسیاری از تازه شهرهای ایران در این ایام فقط تلفاتی شدید میدهند و در واقع این جاست که باید متوجه خلاء فرهنگی خود شوند . البته اگر این خلاء را با ترقه های چینی پر نکنند.
+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم اسفند 1385ساعت 15:10  توسط دهلیز شرق (دروازه ی مشرق)
|

ماشين را پارك مي كنيد و پياده به طرف باغ عطار حركت مي كنيد تا بر سر مزار عطار و كمال الملك حاضر شويد. 2 عدد بليط تهيه مي كنيد و 1000تومان ميدهيد.فروشنده پول خورد ندارد و يك 500 توماني به شما بر مي گرداند و 100 تومان هم از لابد ارث پدرش به شما تخفيف مي دهد! حوض جلوي محوطه پر از خالي است و رنگ آبي كف آن برگشته است . براي كمال الملك فاتحه اي مي خوانيد. سرگذشت او را در كتاب هاي ادبيات دبيرستان مطالعه كرده ايد. باغ آرام و خلوت است. پس از در آوردن كفش هايتان وارد آرامگاه عطار مي شويد و براي او هم فاتحه اي مي خوانيد. بعد از گشتي در باغ سوار ماشين مي شويد و به سمت آرامگاه خيام حركت مي كنيد . حواستان جمع شده و به شيوه ي رانندگي كردن ملت شريف نيشابور عادت كرده ايد. يك ماشين خيابان يكطرفه رو برعكس مي ياد و از دست شما شاكيه كه چرا در لاين خودتون نيستيد!!! به مقبره ي خيام مي رسيد. جاي پارك نيست. به زور يك جاي خوب براي خودتان دست و پا مي كنيد. دو عدد بليط تهيه مي كنيد. اين دفعه فروشنده پول خورد دارد و به شما تخفيف نمي دهد! مقبره ي خيام حتي با آن آبنماهاي خالي و رها شده اش اينقدر زيبايي دارد كه بشود چند لحظه اي بلاياي خانمان سوز اتفاقي در خيابان ها را به فراموشي سپرد! سر ظهر شده و شما دنبال جايي هستيد براي غذا خوردن . از محوطه ي باغ خارج ميشويد...
ادامه دارد...
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385ساعت 11:48  توسط دهلیز شرق (دروازه ی مشرق)
|
ادامه ی داستان:

رد ميشويد و وارد خيابان امام ميشويد. تعداد موتور ها به صورت وحشت انگيزناكي! زياد شده . يك تاكسي جلوي شما در حركت است و داريد رنگ آن را با تاكسي هاي شهر خودتان مقايسه مي كنيد. ناگهان تاكسي ترمز مي كند! نه! عابر پياده يا موتوري نپريده وسط خيابون! راننده تاكسي گرامي در حال مسافر گيري ميباشد! خواهر و مادر تاكسي را دعا ميكنيد! به سمت فلكه خيام در حركتيد. پشت سر دو تا گاري در ترافيك گير كرده ايد! به فلكه خيام مي رسيد. در حالي كه سخت مراقب ماشينتان هستيد به مسير خود ادامه مي دهيد. به ميدان پنج راه رسيده ايد. سير صعودي موتورها ادامه دارد. به بلوار جمهوري اسلامي مي رسيد. به آبنماي ابتداي بلوار نگاه مي كنيد. چند نفر در حال شنا كردن در وسط آبنما هستند! دو موتور با سرعت از كنار شما رد مي شوند. به انتهاي بلوار مي رسيد و مي خواهيد از زيرگذر رد شويد. وقتي كه از زير گذر رد مي شويد حتما با هم عقيده ايد كه اگر ايران خودرو و سايپا به جاي سوله ي تست ماشين هايشان را اينجا آزمايش كنند خيلي بهتر است و تازه ماشين هايشان هم آب بندي ميشوند! ستون هاي آجري به خوبي ورود به محوطه ي تاريخي را اعلام مي كنند. حتي بهتر از تابلوهاي زنگ زده ي ميراث فرهنگي ! وارد بلواري ميشويد كه اسم خاصي ندارد! از دور گنبد دوار فيروزه اي رنگي نظر شما را به خودش جلب مي كند. نزديك تر كه ميشويد مي فهميد مربوط به افلاك نمايست كه قرار است در اين محل احداث شود. در سر دو راهي قرار مي گيريد. به سمت راست حركت مي كنيد. شما در حال نزديك شدن به مقبراه ي عطار و كمال الملك و البته شادياخ هستيد. گودالي در سمت راست شما قرار دارد. از روبرو ماشين مي آيد. طبق معمول دو راه داريد: رد شدن از روي گودال يا شاخ به شاخ شدن با ماشين روبرو ؟! باز هم گزينه ي اول كم هزينه تر است. نرسيده به مقبره ي عطار پشت ترافيك درشكه ها! گير كرده ايد. و در حال خواندن پشت يكي از اين درشكه ها هستيد: (( سيندرلاي خيام))!!!

ادامه دارد...
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385ساعت 11:30  توسط دهلیز شرق (دروازه ی مشرق)
|
براي خواندن مطلب زير فرض كنيد شما نيشابوري نيستيد و اولين باري است كه به نيشابور مي آييد و هيچ پيش زمينه ي فكري هم از نيشابور نداريد.


به فلكه ي باغرود رسيديد و از ابتدايي كه تابلو ورود و خوش آمد را ديده ايد اين اولين قسمتي است كه يك مقدار شبيه شهر است. كرمتون گرفته يك سري هم به شهر بزنيد .از بلوار گلها به طرف ميدان آزادي در حركتيد و در حالي كه مناظر بديعي از همزيستي خانه هاي تازه ساز و مزارع كشاورزي را تماشا مي كنيد چراغ هاي نصفه نيمه و بعضا شكسته ي وسط بلوار شما را به شك مي اندازد! از دور ميدان آزادي نمايان شده و درختچه هاي سبز وسط ميدان هم! به ميدان مي رسيد.
اگر به سمت چپ و راست خود نگاه كنيد خيابان هاي فرحبخش غربي و فرحبخش شرقي را ميبينيد كه معمولا در اول يكي از انها به نوبت كارگران مشغول كارند! وارد فردوسي شمالي ميشويد. عرض خيابان زياد است ولي در هر لاين يك ماشين فقط مي تواندحركت كند! كيفيت آسفالت هم كه در سطح بوندسليگا!!! ميباشد. به تقاطع خيابان بهشت ميرسيد. چند تا موتوري به سرعت از جلوي شما در مي آيند. يك ماشين هم در حال طي كردن دنده عقب در طول خيابان است. حالا رسيديد به نزديك خيابان نرجس . چراغ هاي راهنمايي چهار راه انقلاب ديده ميشوند. يك نيسان جلوي شما مي پيچد و ديد شما را مسدود مي كند.براي او چراغ (سوبالا) مي دهيد. سرعتش را يواش مي كند و به همان مسير قبلي خود ادامه مي دهد! يك رنوي زرد رنگ بتونه اي عرض خيابان را دور ميزند. فرمان را ميچرخانيد و ماشين را كج مي كنيد. يك عابر پياده منتظر تاكسيست. دو راه بيشتر نداريد : ترمز كنيد يا از روي مانع! رد شويد. راه اول كم هزينه تر است. به چراغ قرمز مي رسيد. يك اتوبوس شركت واحد هم در كنار شما توقف مي كند. يك پيكان جوانان و يك پژو206 هم در رديف اول روي خطوط عابر پياده ايستاده اند. و عابرين محترم در حال گذر از لابلاي ماشين ها هستند. يك آدامس به زور بفروش ! ميخواهد به شما آدامس بفروشد ولي به او ميگوييد كه تازه آدامس خريديد و او هم قانع ميشود!!! و ميرود. چراغ سبز ميشود و آماده حركت ميشويد. 10 ثانيه گذشته و ماشين جلويي هنوز حركت نكرده . پس از شنيدن صداي بوق شما از خواب بيدار ميشود و حركت مي كند. به وسط چهار راه ميرسيد. عابرين هنوز در حال رد شدن از عرض خيابان هستند وچراغ سبز براي ماشين ها و قرمز براي آنان نقش دوغ آبعلي را بازي ميكند! وسط چهارراه منتظريد تا ماشين روبرويي رد شود ولي او بدون راهنما به سمت ديگري مي پيچد و شما پايع ميشويد! ادامه دارد...

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385ساعت 11:16  توسط دهلیز شرق (دروازه ی مشرق)
|

به بهانه ی نمایشگاه میراث فرهنگی و گردشگری مشهد: ساعت 6 بعد از ظهر روز جمعه 3/6/85 به فرودگاه مشهد رسيدم . تاخير نيم ساعته ي هواپيما همه را كلافه كرده بود. زماني كه چمدان خود را از روي نوار نقاله برداشتم ساعت از 7.30 گذشته بود. خبر داشتم كه نمايشگاه ميراث فرهنگي و گردشگري در حال سپري كردن روز آخر خود مي باشد و با آمدن اسفنديار رحيم مشاعي براي مراسم اختتاميه شمارش معكوس براي پايان آن اغاز شده . به هر زحمتي كه بود و حداقل براي ديدن غرفه ي نيشابور خود را به نمايشگاه رساندم. در بلوار نمايشگاه در وسط بلوار هم توقف كرده بودند و از انتهاي بلوار وكيل آباد تا سر ميدان نمايشگاه ( امام علي (ع) ) ترافيك سنگيني حاكم بود. وارد نمايشگاه شدم. پس از ورود احساس كردم به جاي نمايشگاه در حال شركت در يك مراسم راهپيمايي هستم !!! يا نه!!! شايد هم احساس مي كردم كه الان در يكي از صحن هاي حرم هستم!!! و جمعيت مرا با خود به جلو مي برد. در قسمتي از نمايشگاه خانواده هايي را ديدم كه با پهن كردن فرش به پيك نيك آمده ، در حال ميل كردن شام بودند! شايد با خودشون مي گفتند كه چه جالب! تو اين پاركه نمايشگاهم هست! جلوتر كه مي رفتم مردمي را ميديدم كه در يك دستشان پوستر هايي را گرفته بودند و در دست ديگرشان ماهك نمكي! صندوق هاي قرض الحسنه هم در اين نمايشگاه شركت كرده بودند و حالا دريابيد ربط اين ها را به گردشگري... شهرها و روستاها و ده ها و دهكوره ها ! هم در غرفه هايشان مشغول كاسبي و فروش خوراكي هاي خود بودند! حتما تا اين قسمت به ملت ميراث فرهنگي شناسونده شده بود ! البته تا اين جا منظور از ميراث يا احتمالا شوخي بوده يا پشمك و چيپس و پفك!
تناقض ها همچنان ادامه داشت تا رسيدم به شاهكار نمايشگاه كه يك عروسك زرد رنگ بود و من را با جلوه اي ديگر از ميراث فرهنگي آشنا كرد. عروسكي درست شبيه همون عروسك هاي كه ي جلوي پيتزا فروشي ها و مغازه ها جلب توجه و البته مشتري مي كنند. براي بچه ها دست تكان مي داد. اين ها اتفاقاتي بود كه در محوطه ي نمايشگاه و كريدور هاي بيروني اتفاق مي افتاد . وارد سالن مپنا شدم . در ابتدا مطابق معمول سالهاي قبل غرفه ي هتل داريوش از همه بيشتر جلب توجه مي كرد. در انتهاي غرفه هم مهندس حسين ثابت بر روي مبلي با طرح هخامنشي نشسته بود. جمعيت همچنان زياد بود و تنها قسمتي كه اندكي از بقيه خلوت تر بود . قسمت مجلات بود. سر راه مجلات هم چيني مقصود غرفه اي داشت! مجله ي سفر معتبر ترين مجله گردشگري ايران در اين نمايشگاه شركت نكرده بود و بقيه مجلات هم مثل ديگر قسمت هاي نمايشگاه در حال كاسبي بودند! اينجا بود كه از به نمايشگاه آمدن خود پشيمان شدم و حتي به غرفه ي نيشابور كه فقط براي ديدن آن آمده بودم نرفتم. و از نمايشگاه خارج شدم. تعداد فرش هاي پهن شده روي زمين بيشتر شده بود.

+ نوشته شده در شنبه یازدهم شهریور 1385ساعت 18:25  توسط دهلیز شرق (دروازه ی مشرق)
|
شاهكار هاي شهرداري نيشابور را پاياني نيست! جمله اي كه بصورت هاي مختلف از همه ي مردم شنيده ميشود. اما در بعضي موارد به اوج تبلور اين شاهكار ها ميرسيم. حالا اگر از زير گذر ميدان شادياخ (البته هر نقطه اي در اين شهر ۱۰۰ اسم دارد ولي ميشود با يك تابلو يك اسم ثابت را بر آن گمارد) كه زير سازي و خاك كوبي آن به عهده ي خود مردم بود!!! و مشاركت مردم هميشه در صحنه نيشابور باعث احداث آن گرديد . مشاركت عمومي مشاركت است ديگر !!!ولو اينكه با لاستيك هاي ماشين باشد! حالا نوبت تقاطع غير همسطح ۱۷ -شهريور (تقاطع شهيد نجار) است . به ياد دارم زماني را كه هر روز از مدرسه براي بازگشت به خانه از كنار پمپ بنزين كه مي گذشتيم يك تابلوي بزرگ خودنمايي مي كرد و بر روي آن يك شكل قشنگ از يك تقاطع با كلي فضاي سبز و ... كشيده شده بود و در پايين آن هم مدت انجام آن را نوشته بود . يادش بخير ! نوشته بود ۱۸ ماه!!! نمي دانم اين چند سال مثل اينكه خيلي خوش گذشته كه كسي احساس نكرده اين ۱۸ ماه چرا تموم نميشه!!! سال ۸۰-۸۱ بود و هنوز هم كه اين شاهكار ناتمام را ميبينم اولين چيزي كه يادم مياد خاطرات مدرسه و اتوبوس شركت واحد ه كه با چه شتابي دور مي زد از كنار اين تقاطع فرضي! ۲ روز پيش هم كه داشتم به تصادف دوباره از همانجا رد ميشدم ديدم گوش شيطون كر يك لاين باز شده به چه ماهي! و چه خط كشي نازي داشت! كج و شكسته شكسته... و كيف كردم و فهميدم كه طول كشيدن اين طرح يكي از دلايلش خط كشي دقيقش بوده به هر حال همه چيز پل بايد به هم بياد ديگه!!!
ولي خودمونيما همين طوري داره به تعداد پل هاي روگذر و زيرگذر و اضافه ميشه! آو!! راستي تو بلوار غزالي به سمت جنوب حركت كنيد. بعد از هر جا كه خواستيد بپيچيد سمت راست يعني به طرف بلوار معلم(شهيد دوم) خواهيد ديد كه بايد از جوب بگذريد و نظر به اينكه شهرداري نيشابور كارهاي كوچك قبول نمي كند! براي اين كوچه ها پل نساخته و بصورت كاملا اقتصادي!و به صرفه ! تصميم گرفته شده از اين پل هاي زايد بي مصرف استفاده نشود! براي اينكه گاهي اوقات لازمه جلوبندي ماشين نرمش كنه و يك آببندي مفصل بشه! تو سايت خود شهرداري توضيحات جذاب داده شده كه توجه شما رو به اين توضيحات جلب مي كنم: (( پروژة عظيم زير گذر و روگذر تقاطع 17 شهريور با كمربندي 76 متري بلوار امام رضا (ع) مشخصات پروژه :اين پروژه داراي ميدان زيرگذر دوشاخه ارتباطي استفاده از دو دهانه پل رمپ اي كناري فضاهاي سبز و ديگر فضاهاي لازم است اين پروژه از سه سال قبل به دليل عدم تامين منابع لازم معطل مانده بود كه با پيگيريهاي به عمل آمده منابع مالي لازم تامين و انشاء ا. .. تا پايان سال روگذر اين پروژه منحصر به فرد قابل بهره برداري خواهد بود اعتبار ريالي آن يكصدوهشت ميليارد ريال مي باشد. ))
خوب بياين بررسي كنيم اين قسمت بالا رو : ۱.پروژه زير گذر و رو گذر ۱۷ شهريور! اين يك پل كه اولش اسم مهندس نجار نوشته شده هم بايد توسط خود شهرداري به يك اسم ديگر خوانده شود! ۲. ما نفهميديم اين كمربندي اسمش امام رضاست يا كلانتري؟ ( رجوع شود به خود نقشه هاي شهرداري) ۳. بر فرض روشن شدن اسم اين معبر بالاخره اين بزرگراهه يا بلوار (باز هم براي مشاهده ي سر درگمي شهرداري مراجعه شود به نقشه هاي شهر نيشابور) ۴. تنها نكته اي كه ميتواند اين تقاطع را منحصر به فرد كند را بايد از آقاي شهردار پرسيد ! ( و ديد كه آقاي شهردار از كدوم طرف وارد مشهد ميشوند كه ببينند انحصارشون در همون ابتدا از بين ميره) ۵. اگر اعتبارات تامين نشده بود پس اين كارگر ها چجوري كار ميكردند در اين مدت؟( دو راه داره: اول اينكه كارگر ها في سبيل ا... كار كنند كه محاله! و دوم اينكه بودجه هاي امور ديگه در اين قسمت هزينه شده!... البته فعلا اين راهها به نظر من رسيد وگرنه شايد جور ديگري هم بشه تفسير كرد)
عكس ها: از سايت شهرداري نيشابور
+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم مرداد 1385ساعت 2:33  توسط دهلیز شرق (دروازه ی مشرق)
|
نظر به اينكه در اين وبلاگ همه چيز به نيشابور ربط پيدا مي كنند مطلب اول امروز در مورد مسئله ي قانا و ربط اون به نيشابور ميباشد. اول كه ما هم مثل تمام دنيا اين حادثه رو محكوم مي كنيم . ولي بياييد كاسه ي داغ تر از آش نشويم!(نه اشتباه نكنين ! من از اسرائيل متنفرم) . ديروز دوشنبه در روزنامه هاي سراسري از چپي و راستي و ميانه رو و ... مطالب زيادي در اين مورد نوشته شده بود و به همه اين نكته را خاطرنشان مي كرد كه ايهاالناس! در اين حادثه 55 نفر بي گناه كشته شدند. واي كه چقدر ما زود فراموش مي كنيم انفجار قطار نيشابور 288 نفر( آن هم طبق آمار منتشره وگرنه تعداد از اين فراتر بود.) از همشهريان ما را نه تنها به كام مرگ برد بلكه جسدي هم براي خانواده هايشان باقي نگذارد و يا اگر هم گذاشت اجسادي تكه تكه شده و سوخته كه تا آخر عمر جلوي چشم همه ي ما هست.(البته اگر باز فراموش نكنيم.) امروز يعني 10 مرداد را روز همبستگي با مردم لبنان و فلسطين اعلام كرده اند و مردم بصورت فرمايشي و غير فرمايشي بايد در راهپيمايي يا كمك هاي مردمي و ... از اينجور چيزها شركت كنند ولي هر ساله در 29 بهمن ماه نه روزي اعلام ميشود براي اينكه حداقل اين روز را فراموش نكنيم بلكه عوامل اين حادثه هم محاكمه نمي شوند تا اندكي دل هاي مردم آرام بگيرد. سهم اين حادثه هم در ستون هاي روزنامه ها حتي از گزارش يك قتل ساده يا يك كيف قاپي كمتر است. الان اين طور كه روزنامه ها تيتر مي زنند آيا در آن زمان مي زدند؟! نه! آنجا يك انتخابات تشريفاتي در پيش بود و اتفاقا پس از پايان انتخابات صدا و سيما مردم نيشابور را در برنامه اي دردمندان حاضر ناميد! مردمي كه در سوگ عزيزانشان بودند و چه وداع با شكوهي ! نيشابور تا به حال اين همه جمعيت در خيابان هاي خود نديده بود. نه به هنگام سفر رييس جمهوري حتي اگر آن رييس جمهور خاتمي بود و نه در هيچ تظاهراتي و ... و در سويي ديگر عده اي در تهران و سراسر ايران جز نيشابور(كه آن روز قاناي ايران بود ولي كسي به حال آن نگريست) خوشحال از پيروزي ، آن هم براي پيروزي بر كساني كه رد صلاحيت شده بودند و حق شركت در انتخابات را نداشتند. تاريخ هميشه تكرار ميشود ولي آدمي فراموش ميكند، فراموش.
+ نوشته شده در سه شنبه دهم مرداد 1385ساعت 1:23  توسط دهلیز شرق (دروازه ی مشرق)
|
هنر نزد ايرانيان است و بس . اين جمله ي فوق العاده مهم و استراتژيك! تا حدي تو زندگي ما ايراني ها ريشه دوونده كه باعث شده ما حتي در كوچكترين مسائل هم از كنار اين جمله نگذريم و در تمام امور و نقاط هم اين امر پابرجاست. مثلا كدوم شهر توي دنيا مي تونه مثل تهران اينقدر پاركينگ عمومي رايگان داشته باشه؟! اونم پاركينگ هاي به چه ماهي! مثل همين پاركينگ همت! يا پاركينگ چمران و مدرس و صدر و …!!!
حالا خداييش تهران پايتخت اين كشور هنرمنده و اين چيزا توش عاديه! حتي اگه ريختن ديوار تئاتر شهر باشه! ولي برادرهاي كوچك تهران هم دارن خوب راه داداش بزرگه رو ادامه ميدن. بعضي وقت ها هم از داداش بزرگه جلو ميزنن! براي نمونه همين مشهد خودمون ، زده رو دست تهران به جون خودم! همه جا زيبا سازي مي كنن اينجا بريز و بپاش ميكنن! همه جا سعي مي كنن چهار راه ها رو از بين ببرن و اينجا قشنگ ترين ميدون هاي ايران رو از بين ميبرن بجاش چهارراه ميسازن به چه نازي! همه جا فضاي سبز ميسازن اينجا فضاي سبز از بين ميبرن! و …
اون يكي داداش رو ببين ! اصفهان رو ميگم. از طرف شيراز كه وارد شهر ميشيم روي يك پل هوايي نوشته شده: )) به اصفهان نگين فيروزه اي ايران خوش امديد)) ولي كاش مي نوشت : (( به اصفهان بزرگترين كارگاه ساختماني ايران خوش آمديد.)) بله ! اينم از وضعيت اصفهان. خود من اگر روزي يك خيابون رو تو اصفهان ببينم كه در هيچ قسمتي از اون كار ساختماني حتي اگر براي يك لحظه در آن انجام نشود مطمئناٌ از فرط خوشحالي ميرم اون دنيا!
حالا در مورد شهرهاي ديگر هم يك سري پيش بيني ميشه انجام داد:
1. دماي هواي تبريز به 50 درجه ميرسه و آب جيره بندي ميشه(نه! نگران نباشين ! از اينجا ديگه خالي بنديه!)
2. مزارع شهر رشت با خشكسالي مواجه شدن!!!
3. برف و سرما پسته هاي باغ هاي شهرستان رفسنجان رو از بين برده!!!
4. يزد سيل اومده!!!
5. اراك زلزله اومده!!!(لازم به ذكر است كه اراك از معدود شهر هاي ايران است كه داراي خطر زلزله ي پايين ميباشد.)
... و همين جوري برين تا آخر !!! چون يا يك چيز اين دنيا بر عكسه يا ما يك چيزيمون ميشه!!!
+ نوشته شده در شنبه هفتم مرداد 1385ساعت 0:58  توسط دهلیز شرق (دروازه ی مشرق)
|

گربه اي در كنار آب است كه با تكيه بر دستان خود بصورت نيم خيز نشسته و هر روز به غروب نگاه ميكند. اما چرا غروب ؟ مگر طلوعي وجود ندارد. گربه ناي اين را ندارد كه سرش را برگرداند وطلوعي دوباره را نظاره گر باشد چون دل خوشي از طلوع ندارد و به هنگام غروب كسي به تماشاي طلوع نمي رود. هشتاد سالي هست كه اين گربه روي دستان خود تكيه كرده است وبه خاطر همين گربه ي ما استفاده كردن از پاهايش را فراموش كرده است و ديگر نه يادش مانده و نه توانايي اين را دارد كه از پاهايش استفاده كند. براي همين است كه دستانش جور پاهايش را مي كشند.اما خبر مي رسد كه اگر اين دستان سي يا چهل سال ديگر به همين منوال وزن گربه را تحمل كنند از بين خواهند رفت و گربه ي داستان ما يا بايد دست عاريت طلب كند يا سرش را به بالين خاك بگذارد چون ديگر تكيه گاهي نيست.
گلوي گربه سخت خونين است. گربه ي بازيگوش ما روي گلويش خيلي حساس است ولي اصلا مواظبش نيست و هر از چند گاهي آن را در مسير چنگال سمورها و كفتارهايي ميگذارد وگاهي هم خودش با چنگ به آن ريش مي زند. ورم و چرك گلو هنوز فروكش نكرده و بعضي وقت ها به سر ودست گربه سرايت مي كند و زود خوب ميشود.
سر گربه رو به پايين افتاده و زير چشمي در حال نگاه كردن به غروب است، چشمان گربه سخت در حركتند گويي نگران چيزي است. گربه سر درد بدي گرفته. آخه اين گربه ي ما هر وقت كسي بهش سنگ ميزنه خيال مي كنه بايد به جاي اينكه به حساب كسي برسه كه سنگ رو طرفش نشونه رفته ميره سراغ سنگي كه خورده تو سرش! بعدش هم اينقدر در اين باره فكر مي كنه تا سر درد بگيره. ولي خود گربه هم خوب ميدونه گربه ي بي سر كه وجود نداره.
قلب گربه هم بد جوري گرفته. با وجود خوني كه از يكي از دستاش بهش تزريق شده ولي حال و روز خوشي نداره و همش در حال عمل كردنه . تازه قرار شده يك تونل آهني و سيماني از داخل مهمترين رگ اين قلب عبور كنه . البته دكترها كه ميگويند نگران نباشيد . اما اگر اين تونل باعث خرابي اين رگ بشه ديگه قلبي وجود نداره كه گربه با تپش اون زنده باشه.
ستون مهره ها و كمر اين گربه هم كه روزي نقش قلب رو براي گربه ي بزرگتري بازي مي كرد حالا به خاطر نشستن اين گربه كوچولو خميده شده. اينقدر كه فقط ميشه توش گندم كاشت و همه رو بي نياز كرد. ولي همه ميدونن ستون مهره هاي يك گربه نسبت به ديگر اجزاي بدنش چقدر بزرگه ولي گربه ي ما اينقدر الكي بهش اهميت نداد كه اين ستون سه تيكه شد. حالا يك گربه مونده و يك ستون مهره هاي سه تيكه و يك كمر شكسته و... گربه هنوز به غروب نگاه می کند.
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم تیر 1385ساعت 12:5  توسط دهلیز شرق (دروازه ی مشرق)
|
حتما تا به حال در هنگام مسافرت به ديگر شهر ها نيشابور را با آن شهرها مقايسه كرده ايد. ولي آيا ميدونيد جايگاه نيشابور از لحاظ مقايسه اي در ايران پهناور كجاست؟
لازمه ي بهتر بيان كردن جايگاه نيشابوراز لحاظ جمعيتي و وسعتي اين است كه بدانيم ايران 30 استان دارد و بالطبع 30 مركز استان خواهد داشت نيشابور با 411287 نفر جمعيت در سال 1375 در جايگاه 25 قرار دارد و اين در حالي است كه شهرهايي مثل كرج ، ورامين ، شهرري ، بابل و سبزوار هستند كه عليرغم مركز استان نبودن ولي جمعيتشان از نيشابور بيشتر است. حال ميتوانيد تصور كنيد شهرمان از كدام شهرها پرجمعيت تر است. يزد ، گرگان ، زنجان ، سمنان ، سنندج ، بندرعباس ، بوشهر ، ايلام ، شهركرد ، ياسوج ، بيرجند ، بجنورد شهرهايي هستند كه در چارت جمعيتي كشور پايين تر از نيشابور قرار مي گيرند.
پس از بررسي جمعيتي به بررسي وسعتي ميرسيم كه با استفاده از سايت google ميتوان برنامه اي را با عنوان google earth از اين سايت پياده سازي كرد كه نقشه هوايي تمام شهر هاي جهان را نشان مي دهد و در اينجاست كه باز هم در كمال تعجب متوجه نكات جالب تري ميشويم مثلا وسعت نيشابور از شهرهاي بابل و سبزوار كه در جمعيت از نيشابور پيش بودند به صورت واضحي بيشتر است.
ولي مهمتر از همه اين ها دليل اينكه ما در مقام مقايسه شهرمان را از همه ي شهرهاي ايران پايين تر ميبينيم شايد فكر غلطي است كه ساليان درازي است در ذهن اين مردم القاء شده و اين همان چيزي است ما را سالها از ابتدايي ترين حقوق شهروندي محروم كرده است.
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم تیر 1385ساعت 11:48  توسط دهلیز شرق (دروازه ی مشرق)
|